X
تبلیغات
http://ruralology.blogfa.com

http://ruralology.blogfa.com

مطالعات روستایی و شهری

جنگهای صلیبی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

جنگهای صلیبی

خبر تسخير انطاكيه توسط صلیبیان به گوش مسلمانان رسيد و از شرق و غرب به جانب او روى نهادند.قوام الدوله كربوقا صاحب موصل در حركت آمد و سپاهيان شام را گرد آورد و به دمشق راند. دقاق پسر تتش و طغتكين اتابك و جناح الدوله صاحب حمص و ارسلان تاش صاحب سنجار [7] و سكمان بن ارتق و ديگر امرا گرد آمدند و دست اتفاق به يك ديگر دادند و به انطاكيه راندند و سيزده روز شهر را محاصره نمودند. فرنگان كه با ساز و برگ اندكى در شهر بودند.ناتوان شدند و امان خواستند تا از شهر بيرون آيند ولى مسلمانان امان ندادند، سپس ميان لشكرهاى مسلمانان اختلاف افتاد، زيرا كربوقا روشى ناستوده پيش گرفته بود و مى‏خواست‏ بر آنان سرورى فروشد. در اين هنگام فرنگان دل بر هلاك نهاده از شهر بيرون آمده بر لشكر مسلمانان زدند و مسلمانان بى‏هيچ نبردى روى به گريز نهادند. اين گريز بدان گونه نامترقب بود كه فرنگان پنداشتند حيله جنگى است و از تعقيب ايشان باز ايستادند. در اين روز هزارها تن از مسلمانان به شهادت رسيدند

استيلاى فرنگان بر معرة النعمان‏

چون فرنگان را اين پيروزى و مسلمانان را چنان شكستى حاصل شد، فرنگان به طمع ديگر بلاد افتادند و لشكر به معرة النعمان بردند و شهر را محاصره نمودند و نبردى سخت آغاز نهادند تا آنجا كه مردم از نبرد عاجز شده به خانه‏ها پناه بردند و باروها را رها كردند. فرنگان باروها را گرفتند و به شهر در آمدند و سه روز كشتار و تاراج كردند و چهل روز در آنجا مقام نمودند و از آنجا به عرقه [1] رفتند. عرقه را چهار ماه محاصره كردند و شهر همچنان پايدارى مى‏كرد. منقذ [2] صاحب شيزر با آنان مصالحه كرد و فرنگان رهسپار حمص شدند. حمص را محاصره كردند. جناح الدوله نيز با آنان مصالحه نمود. آنگاه لشكر به عكا بردند. مردم عكا نيز سخت پايدارى كردند. بيت المقدس از آن تاج الدوله تتش سلجوقى بود آن را به سكمان بن ارتق از تركمانان به اقطاع داده بود. چون واقعه انطاكيه رخ داد، مردم مصر طمع در بيت المقدس بستند.الافضل بن بدر الجمالى كه بر دولت علويان مصر تسلط داشت لشكر بدان ديار كشيد. سكمان و ايلغازى پسران ارتق و پسر عمشان سونج [3] و پسر برادرشان ياقوتى در آنجا بودند. مصريان چهل و اند روز شهر را محاصره نمودند و براى فرو كوفتن آن بيش از چهل منجنيق برپا كردند.عاقبت مردم امان خواستند و در سال 491 شهر به دست آنان افتاد. الافضل با سكمان و ايلغازى و ياران آنان نيكى كرد و ايشان را به دمشق فرستاد و آنان از فرات گذشتند.سكمان در رها ماند و ايلغازى به عراق رفت. الافضل افتخار الدوله را به نيابت خويش در بيت المقدس نهاد. افتخار الدوله پيش از اين در دمشق بود.فرنگان پس از عكا به بيت المقدس آمدند. شهر چهل روز در محاصره مقاومت كرد.عاقبت فرنگان از چند جانب به شهر حمله كردند و در آخر ماه شعبان سال 492 از جانب شمال به شهر در آمدند و يك هفته در آن درنگ كردند و كشتار و تاراج نمودند. برخى از مسلمانان به محراب داود پناه بردند و سه روز در آنجا نبرد كردند تا عاقبت امان خواستند و به عسقلان رفتند. شمار كشتگان را از علما و عباد و زهاد و مجاورين در مسجد بيش از هفتاد هزار نوشته‏اند. قنديلهاى نقره را كه در مسجد صخره آويزان بود فرود آوردند. چهل قنديل بود و هر يك سه هزار و ششصد و شصت درهم وزن داشت، و تنورى از نقره بود به وزن چهل رطل شامى و صد و پنجاه قنديل كوچك نقره بود و بيش از بيست قنديل كوچك طلا، و ديگر غنايم كه در حساب نمى‏گنجد. از سوى مردم بيت المقدس جمعى با قاضى ابو سعيد الهروى به بغداد رفتند و در ديوان خلافت صورت واقعه را بيان نمودند. مردم سخت گريستند و تأسف خوردند. خليفه جمعى از اعيان چون قاضى ابو محمد دامغانى و ابو بكر چاچى و ابو القاسم زنجانى و ابو الوفاء بن عقيل را نزد سلطان بركيارق فرستاد و از او خواست به يارى اسلام برخيزد. اين جماعت به حلوان آمدند در آنجا از اضطراب دولت سلجوقى و قتل مجد الملك بلاسانى [1] كه در دولت او فرمانروا بود خبر يافتند و از اختلاف ميان برادران آگاه شدند و بازگشتند. فرنگان بر آن بلاد دست يافتند و گود فروا از ملوك خود را بر بيت المقدس فرمانروايى دادند.

حركت سپاهيان مصر به جنگ فرنگان‏

چون خبر واقعه به مصر رسيد، الافضل امير الجيوش لشكر گرد آورد و به عسقلان راند و فرنگان را پيامهايى درشت داد و تهديدها كرد. آنان نيز پاسخها دادند و لشكر به سر مصريان راندند. هنوز افضل سپاه خود را در عسقلان تعبيه نداده بود كه فرنگان در رسيدند. مسلمانان منهزم شدند و بسيارى از آنان كشته شدند و بنه و لشكرگاهشان به تاراج رفت. الافضل به عسقلان گريخت و سپاهيانش پراكنده شدند جماعتى از منهزمين درون بيشه‏اى از درختان جمير (نوعى انجير) پنهان شدند. [فرنگان درختان را آتش زدند. جمعى سوختند و جمعى به هنگام فرار كشته شدند.] [2] الافضل به مصر باز گرديد. فرنگان عسقلان را محاصره كردند. مردم بيست هزار دينار دادند تا آنان دست از محاصره برداشتند و به بيت المقدس باز گرديدند.

نبرد كمشتكين بن دانشمند با فرنگان‏

كمشتكين بن دانشمند معروف به طايلو [3] از تركمانان بود. دانشمند به معنى معلم است. زيرا پدرش معلم تركمانان بود. احوالش دگرگون شد تا آنجا كه سيواس را در تصرف آورد. صاحب ملطيه با او دشمنى مى‏ورزيد و از بوهموند از سران فرنگان عليه او يارى خواست او نيز با پنج هزار سپاهى به جنگش آمد. كمشتكين به نبرد او برخاست و لشكرش بشكست و او را به اسارت آورد. آنگاه فرنگان لشكر به قلعه انكوريه بردند. و آنجا را تصرف كردند و مسلمانانى را كه در آنجا بود كشتند. سپس به قلعه ديگر رفتند و اسماعيل بن دانشمند را محاصره كردند. كمشتكين بار ديگر با ايشان نبرد كرد. شمار سپاهيانشان سيصد هزار نفر بود. آنان را منهزم ساخت و بسيارى را به قتل آورد. آنگاه پسر دانشمند به ملطيه لشكر برد و آنجا را بگرفت و فرمانرواى آن را اسير كرد. لشكرى از فرنگان از انطاكيه به نبرد او آمد. اين بار نيز خداوند مسلمانان را پيروز گردانيد و اين پيروزيها نزديك به يك ديگر بود.

محاصره فرنگان قلعه جبله را

جبله از اعمال طرابلس بود. روميان آن را تصرف كرده بودند و منصور بن صليحه را بر آن امارت داده بودند و او در آن شهر فرمان مى‏راند. چون جبله به تصرف مسلمانان در آمد، امور شهر به دست جمال الملك ابو الحسن على بن عمار افتاد و او فرمانرواى طرابلس بود.منصور بن صليحه همچنان در آن شهر بماند. سپس منصور وفات كرد و ابو محمد عبد الله بن- منصور جاى پدر بگرفت. او به سپاهيگرى گراييد و شهامت آشكار نمود. ابن عمار از او بيمناك شد و آهنگ دستگيرى او كرد. ابو محمد عبد الله بن صليحه در جبله عصيان آغاز كرد و به نام عباسيان خطبه خواند. ابن عمار از دقاق بن تتش عليه او يارى خواست. دقاق، همراه با اتابك طغتكين برفت ولى ابو محمد عبد الله بن صليحه سخت پايدارى كرد و آنان بازگشتند. آنگاه فرنگان به محاصره جبله آمدند. باز هم ابو محمد عبد الله نيك مقاومت كرد. در اين حال شايع شد كه بركيارق آهنگ شام كرده است و اين امر سبب شد كه فرنگان از آنجا بروند و چون سلطان را به كارهاى ديگر سرگرم ديدند، بار ديگر بازگشتند و شهر را محاصره نمودند. اين بار نيز خبر يافتند كه مصريان به يارى ابو محمد عبد الله بن صليحه مى‏آيند پس، بار ديگر بازگشتند. بار ديگر با مسيحيانى كه در شهر بودند در نهان چنان نهادند كه يكى از برجها را تسليم آنان كنند. فرنگان بدين منظور سيصد تن از اعيانشان را با سلاح تمام به سوى آن برج فرستادند. آنان يك يك از راه كوهستانى خود را بالا مى‏كشيدند و چون نزد ابو محمد عبد الله مى‏رسيدند ابو- محمد آنان را مى‏كشت تا همه سيصد تن به قتل رسيدند. اين بار نيز فرنگان محاصره جبله را ترك گفتند.فرنگان بار ديگر به محاصره جبله آمدند ولى باز هم منهزم شدند و يكى از سردارانشان به نام كنه تابل [1] اسير شد و مالى عظيم فديه داد و خويشتن برهانيد.[ابن صليحه ديد كه فرنگان همچنان چشم به جبله دوخته‏اند و از حمله و محاصره باز نمى‏ايستند و او را بيش ياراى مقاومت نيست. پس نزد اتابك طغتكين كس فرستاد و از او خواست كسى را بفرستد تا شهر را تسليم او نمايد. او نيز بپذيرفت و پسر خود تاج الملوك بورى را بفرستاد. ابن صليحه شهر را به تاج الملوك بورى تسليم كرد و خود رهسپار دمشق شد و در آنجا از طغتكين خواست كه او را به بغداد فرستد. او نيز چنين كرد و كسانى با او همراه نمود تا به انبار رسيد.] [1] چون ابن صليحه به دمشق رفت، ابن عمار صاحب طرابلس نزد ملك دقاق كس فرستاد و از او خواست كه ابن صليحه را بدون اموالش تسليم او كند و سى هزار دينار بستاند ولى ملك دقاق به سخن او گوش نداد. چون ابن صليحه به انبار رسيد، چندى در آنجا درنگ كرد. سپس رهسپار بغداد شد. وزير اعز ابو المحاسن در بغداد بود. او را گفت سلطان بركيارق به مال نيازمند است و از تو سى هزار دينار طلب مى‏كند. گفت كه اموال او در انبار است. وزير كس فرستاد و آن اموال به چنگ آوردند. اموالى بس گران بود. شمار جامه‏ها و عمامه‏ها و ديگر متاع در حساب نمى‏گنجيد همه برگرفته بياوردند.چون تاج الملوك بورى جبله را گرفت با مردم روشنى ناپسند پيش گرفت. مردم جبله نزد فخر الملك ابو على بن عمار صاحب طرابلس كس فرستادند و او را فرا خواندند تا بر خود امارت دهند. او نيز لشكرى بفرستاد و با تاج الملوك بورى و يارانش نبرد كردند و او را هم در هم شكستند و اسيرش كردند و نزد ابن عمار بردند. ابن عمار با او نيكى كرد و او را نزد پدرش به دمشق فرستاد. و عذر آورد كه مى‏ترسيد كه اگر جبله را نگيرد به دست فرنگان افتد.

استيلاى فرنگان بر سروج و قيساريه و غير آن‏

گودفروا [2] پادشاه فرنگان در سال 494 از بيت المقدس لشكر به محاصره عكا برد ولى تيرى بر او آمد و به قتلش آورد. چون او به قتل رسيد برادرش بالدوين [3] با پانصد سوار به بيت المقدس آمد. چون خبر به ملك دقاق صاحب دمشق رسيد، همراه با جناح الدوله صاحب حمص لشكر به معارضه با او بيرون آورد. بالدوين شكست خورد و از فرنگان خلق كثيرى كشته شدند.هم در اين سال، فرنگان، سروج از بلاد جزيره را گرفتند. سبب آن بود كه فرنگان شهر رها را كه مردمش به آنان نامه نوشته بودند، تصرف كرده بودند. زيرا بيشتر مردم رها از ارمنيان بودند و جز اندكى از مسلمانان در آنجا نبود. در اين هنگام سكمان در سروج جمعى از تركمانان را گرد آورده و عازم رها گرديد و با فرنگان نبرد در پيوست ولى در ماه ربيع الثاني سال 494 از آنان شكست خورد. آنگاه فرنگان به سروج لشكر بردند و آنجا را به قهر گرفتند و دست‏ به كشتار و تاراج زدند. آنگاه حيفا [1] نزديك عكا را به قهر تصرف كردند و ارسوف را به امان، و در ماه رجب به قيساريه راندند. قيساريه را نيز به جنگ گرفتند و دست به كشتار و تاراج گشودند.

محاصره فرنگان عسقلان را و جنگهايشان با سپاهيان مصر

چون فرنگان در عسقلان طمع كردند و در شام كارشان بالا گرفت، الافضل امير الجيوش در سال 496 سپاهيان خود را از مصر به نبرد ايشان آورد. سعد الدولة الطواشى [1] از موالى پدرش فرمانده اين سپاه بود. بالدوين، پادشاه قدس، با لشكر خود بيامد و ميان رمله و يافا با اين لشكر روبرو شد و آن را در هم شكست. سعد الدوله نيز از اسب فرو افتاد و بمرد. فرنگان بر لشكرگاه او تسلط يافتند.آنگاه الافضل پسر خود شرف المعالى را با جمع كثيرى بفرستاد. سپاهيان او در يازور [2] نزديكى رمله فرود آمدند و جنگ آغاز كردند. فرنگان شكست خوردند و خلق بسيارى كشته شدند جمعى از اعيانشان به يكى از دژها پناه بردند. شرف المعالى آنان را پانزده روز محاصره نمود تا دژ را بگرفت و هر كه بود بكشت يا اسير كرد. بالدوين به يافا گريخت و از آنجا به قدس رفت. در قدس با جماعتى كه به زيارت آمده بودند برخورد كرد و آنان را به جنگ فرا خواند. اين گروه به آهنگ نبرد با مسلمانان به عسقلان آمدند. شرف المعالى در عسقلان بود. چون پيروزيى به دست نياوردند بازگشتند.شرف المعالى نزد پدر بازگشت، آنگاه از راه خشكى، سپاهى به سردارى مردى به نام تاج العجم كه از موالى پدرش بود گسيل داشت و سپاهى از راه دريا به سردارى مردى به نام قاضى ابن قادوس [3]. لشكر ابن قادوس به يافا فرود آمد و تاج العجم به عسقلان. ابن قادوس تاج العجم را فرا خواند كه با لشكر خود به او پيوندد. او سر برتافت. الافضل چون از سرپيچى تاج العجم خبر يافت كسى را فرستاد تا او را بگرفت و دربند كرد و فرماندهى سپاه و امارت عسقلان را به يكى ديگر از موالى خود به نام جمال الملك سپرد. آن سال به پايان آمد در حالى كه جز عسقلان سراسر بيت المقدس در دست فرنگان بود. همچنين يافا و ارسوف و قيساريه و حيفا و طبريه و اردن و لاذقيه و انطاكيه از بلاد شام و رها و سروج از بلاد جزيره در دست ايشان بود و ريموند سن‏ژيلى [4]، فخر الملك بن عمار را در طرابلس محاصره كرده بود، فخر الملك نيز جماعتى از ناوگان خود را به غارت و تاراج بلاد فرنگان به هر ناحيه روان داشته بود تا آذوقه به فرنگان كم رسد شايد آنان دست از محاصره بردارند.چون سال 497 در رسيد فرنگانى كه در رها بودند بيرون آمدند و بر رقه و قلعه جعبر حمله بردند و آن نواحى را زير پى درنورديدند. رها و قلعه جعبر از سال 479 در دست سالم بن مالك بن بدران بود. سلطان ملكشاه سلجوقى او را بر آن نواحى حكومت داده بود.

غزو امراى سلجوقى با فرنگان‏

مسلمانان در ايام غلبه فرنگان بر شام خود در آتش فتنه و اختلاف مى‏سوختند، و اين امر سبب غلبه فرنگان گرديد. در حران و حمص يكى از موالى ملكشاه حكومت مى‏كرد به نام قراجا [2] و موصل در دست جكرمش بود و حصن كيفا از آن سقمان بن ارتق. مردى به نام محمد اصفهانى كه از سوى قراجا در حران فرمان مى‏راند، بر قراجا عاصى شد، زيرا قراجا مردى ستمگر بود، و همه ياران خود را جز غلامى به نام چاولى بكشت. محمد اصفهانى چاولى را بركشيد و سپهسالارى داد. روزى چاولى بناگاه در مجلس عشرت او را به قتل آورد. چون محمد اصفهانى كشته شد فرنگان طمع در حران بستند و آن را محاصره كردند. ميان جكرمش و سقمان بن ارتق نيز جنگ و فتنه بود. ولى اكنون كه حران در خطر افتاده بود آن دو دست از جنگ بداشتند و در خابور ديدار كردند و پيمان دوستى بستند. سقمان بن ارتق را هفت هزار سپاهى از قوم خود يعنى تركمانان بود و با جكرمش نيز سه هزار تن از تركان و اعراب و كردان. فرنگان از حران لشكر به خابور آوردند و جنگ در پيوستند. مسلمانان از برابر آنان تا مسافتى بعيد واپس نشستند آنگاه حمله كردند و بسيارى از فرنگان را كشتند و اموالشان را به غنيمت بردند. بوهموند [3] فرمانرواى انطاكيه و تانكرد [4] فرمانرواى بلاد ساحلى در پشت كوه به كمين مسلمانان ايستاده بودند تا از پشت به سپاه مسلمانان حمله برند. چون از كمينگاه بيرون آمدند فرنگان را در حال فرار ديدند و تا شب هنگام در همانجا درنگ كردند و شب بگريختند. چون مسلمانان خبر يافتند، از پى ايشان برفتند و بسيارى را كشتند. در اين نبرد بود كه بالدوين كنت رها اسير گرديد. يكى از تركمانان، از ياران سقمان او را اسير كرده بود. اين امر بر ياران جكرمش گران آمد، زيرا همين امر سبب شده بود كه غنايم بسيارى به دست تركمانان افتد پس جكرمش را تحريض كردند كه به خيمه‏هاى سقمان هجوم برد و بوهموند را از ايشان بستاند. او نيز برفت و بوهموند را بربود. ياران سقمان آهنگ نبرد او كردند ولى سقمان آنان را منع نمود زيرا نمى‏خواست ميان مسلمانان اختلاف افتد ولى از آنان جدا شده به راه خود رفت.آنگاه سلاحها و علمهاى فرنگان را بگرفت و به دست ياران خود داد و بر دژهاى ايشان حمله آورد. نگهبانان دژ پنداشتند ياران خود هستند و بدين پندار كه يارانشان پيروز آمده‏اند درها مى‏گشودند و مسلمانان دژ را مى‏گرفتند.جكرمش به حران رفت و آنجا را در تصرف آورد و از سوى خود اميرى نهاد. سپس لشكر به رها كشيد و چند روز نيز آن را محاصره نمود و به موصل بازگرديد. كنت بالدوين سى و پنج هزار دينار فديه داد و صد و شصت اسير مسلمان را آزاد نمود تا از اسارت برهيد. و الله سبحانه و تعالى ولى التوفيق بمنه و كرمه.

نبرد فرنگان با رضوان پسر تتش، صاحب حلب‏

در سال 498 تانكرد صاحب انطاكيه لشكر به حصن ارتاح [1] برد. اين دژ از آن رضوان بن تتش صاحب حلب بود. ساكنان دژ سخت در تنگنا افتادند و از رضوان يارى خواستند.رضوان بدان سو لشكر برد و فرنگان به مقابله بيرون آمدند. تانكرد كه كثرت لشكريان رضوان را ديد از او خواستار صلح شد ولى اسپهبد صباوه از امراى سلجوقى، رضوان را از صلح منع كرد. اين اسپهبد پس از قتل اياز به رضوان پيوسته بود.چون نبرد درگرفت فرنگان نخست منهزم شدند ولى بار ديگر دل بر مرگ نهاده بر مسلمانان حمله كردند و بسيارى از لشكريان رضوان را كشتند و همه پيادگانى را كه پس از پيروزى نخستين به لشكرگاهشان وارد شده بودند به قتل آوردند.رضوان و يارانش از معركه جان به در برده به حلب رفتند و صباوه نزد اتابك طغتكين [2] به دمشق رفت. فرنگان بار ديگر به محاصره دژ آمدند. ساكنان دژ به حلب گريختند و فرنگان دژ را در تصرف آوردند. و الله تعالى ولى التوفيق.

نبرد فرنگان با سپاهيان مصر

الافضل وزير صاحب مصر در سال 498 پسر خود شرف المعالى را با لشكرى به رمله فرستاد و او رمله را تصرف كرد و فرنگان را فرو كوبيد. سپس ميان گروههاى لشكر خلاف افتاد و هر يك مدعى بود كه او رمله را فتح كرده است و اين خلاف نزديك بود به جنگ كشد.در اين حال فرنگان حمله آوردند و شرف المعالى بناچار به مصر باز گرديد. الافضل پسر ديگر خود سناء الملك حسين را با لشكرى به جاى او فرستاد. جمال الملك [1] فرمانرواى عسقلان نيز با او همراه شد. اينان از طغتكين اتابك دمشق نيز يارى خواستند او نيز صباوه از امراى سلجوقيان را به ياريشان فرستاد. بالدوين صاحب قدس و عكا با لشكر خود به نبرد آمد و جنگى سخت درگرفت و از دو جانب بسيارى كشته شدند و جمال الملك نايب عسقلان نيز به شهادت رسيد و دو لشكر از هم جدا شدند و هر يك به شهر خود باز گرديد.در اين جنگ جماعتى از مسلمانان، از جمله بكتاش بن تتش در لشكر فرنگان مى‏جنگيدند. بكتاش رنجيده شده به فرنگان پيوسته بود، زيرا طغتكين به برادرزاده او دقاق گرايش يافته بود و در حالى كه او كودكى بيش نبود او را به پادشاهى برگزيده بود. از اين رو بكتاش نزد فرنگان رفته بود. و الله سبحانه و تعالى ولى التوفيق بمنه.

نبرد فرنگان با طغتكين‏

يكى از كنتهاى بزرگ فرنگان در نزديكى دمشق بود و بسا به دمشق حمله مى‏كرد و با سپاهى كه در دمشق بود به جنگ مى‏پرداخت. طغتكين لشكر به جنگ او برد. بالدوين پادشاه قدس آمد تا او را در برابر مسلمانان يارى دهد ولى كنت بزرگ كه به نيرو و كفايت خويش مغرور بود او را باز گردانيد. بالدوين به عكا بازگشت. چون ميان كنت و طغتكين نبرد درگرفت، طغتكين آنان را به دژى كه پايگاهشان بود واپس راند. آنگاه دژ را ويران كرد و سنگهايش را به رودخانه ريخت و همه مدافعان آن را اسير كرد و ديگران را بكشت و به دمشق باز گرديد و پس از يك هفته به رفنيه از دژهاى شام لشكر برد. برادرزاده ريموند سن‏ژيلى در آنجا بود. طغتكين دژ را بگرفت و مدافعانش را بكشت.

نبرد فرنگان با طغتكين‏

در سال 502 طغتكين به طبريه رفت. پسر خواهر بالدوين [2]، پادشاه قدس، به جنگ او آمد و پس از جنگى مسلمانان شكست خوردند. سپس دل بر مرگ نهادند و سخت پاى فشردند تا فرنگان به هزيمت شدند و پسر خواهر ملك را به اسارت گرفتند و طغتكين او را بكشت.اين اسير پيش از كشته شدن حاضر شده بود كه سى هزار دينار فديه دهد و پانصد اسير از مسلمانان را آزاد كند ولى طغتكين جز اسلام يا قتل هيچ از او نپذيرفته بود.پس از اين جنگ بالدوين و طغتكين به مدت چهار سال پيمان صلح بستند.قلعه غزيه از اعمال طرابلس در دست يكى از موالى فخر الملك ابو على بن عمار صاحب‏ طرابلس بود. بر او عصيان كرد. بدان سبب كه فرنگان در آن نواحى دست به تجاوز زده بودند، راه آذوقه بر قلعه بسته شده بود. او نزد طغتكين كس فرستاد و اظهار فرمانبردارى كرد. او نيز اسرائيل يكى از ياران خود را فرستاد تا قلعه را از او بستاند. غلام ابن عمار از قلعه فرود آمد ولى در ازدحام مردم اسرائيل تيرى بر او زد و به قتلش آورد، از بيم آنكه مباد اتابك را از آنچه در قلعه بر جاى نهاده آگاه سازد. طغتكين به قلعه آمد تا در اعمال غلام خود نظر كند. برف او را از راه باز داشت. چون هوا مساعد شد با چهار هزار سوار بيامد و چند قلعه از آن فرنگان را بگشود. يكى از آنها حصن اكمه بود. سردانى فرنگى، طرابلس را محاصره نمود. طغتكين به جنگ او لشكر برد. چون جنگ در گرفت طغتكين شكست خورد و با ياران خود به حمص گريخت. سردانى غزيه را به امان بگرفت. طغتكين به دمشق رفت. بالدوين از قدس پيام داد كه صلحى كه ميانشان منعقد شده همچنان بر جاى بماند. اين واقعه در ماه شعبان سال 502 اتفاق افتاد.

استيلاى فرنگان بر حصن افاميه‏

خلف بن ملاعب الكلابى بر حمص غلبه يافته بود و راهزنى مى‏كرد. تتش بن الب ارسلان حمص را از او بستد و خلف را دست روزگار به مصر انداخت.مردى كه رضوان صاحب حلب بر افاميه گماشته بود عليه او عصيان كرد. او شيعى بود. نزد فرمانرواى مصر كس فرستاد و فرمانبردارى نمود و خواست كس را بدان سوى روانه دارد تا شهر را تسليم او كند. مصريان نيز خلف بن ملاعب را بدين كار فرستادند تا از آنجا به جهاد با فرنگان نيز مشغول شود. از او نيز گروگانهايى گرفتند كه راه خلاف نرود، ولى ابن ملاعب چون به افاميه آمد عصيان آشكار كرد و جمعى از مفسدان را گرد خود آورد و از گروگانها كه نزد مصريان داشت چشم پوشيد.در اين احوال فرنگان سرمين از اعمال حلب را كه ساكنان آن شيعى بودند تصرف كردند. قاضى سرمين نزد ابن ملاعب به افاميه رفت. قاضى در آنجا در نهان دست به كار برافگندن خلف بن ملاعب شد و به ابو طاهر الصائغ كه از اصحاب رضوان و از اعيان و داعيان باطنيه بود پيام فرستاد و ماجرا بگفت. قرار بر آن شد كه قاضى ابن ملاعب را از ميان بردارد و افاميه را تسليم رضوان كند.پسران ابن ملاعب از توطئه خبر يافتند و پدر را هشدار دادند كه قاضى توطئه در سر دارد. قاضى نزد ابن ملاعب آمد و به دروغ سوگندان خورد، چنانكه به صداقت او اذعان كرد و يقين نمود كه ميان او و ابو طاهر و رضوان هرگز سخنى نرفته است.چون قاضى از نزد ابن ملاعب بازگشت به رضوان پيام داد كه سيصد تن از جنگجويان سرمين را با اسب و سلاح نزد ابن ملاعب فرستد و چنان وا نمايند كه از رضوان ملول شده و به خدمت او آمده‏اند. ابن ملاعب فريفته شد و آنان را در ربض افاميه جاى داد. اينان در همانجاى درنگ كردند تا كارها ساخته شد. شبى قاضى ايشان را از بارو فرا برد و به دژ در آورد. اينان دژ را گرفتند و ابن ملاعب را كشتند. پسران او بگريختند. يكى به ابو الحسن بن منقذ صاحب شيزر پناه برد و ديگرى كشته گرديد. ابو طاهر الصائغ به افاميه آمد. او مى‏پنداشت كه قاضى افاميه را به او تسليم خواهد كرد ولى قاضى بدو نپرداخت و ابو طاهر نزد او ماند.يكى از پسران ابن ملاعب كه از كار پدر به خشم آمده بود، نزد طغتكين به دمشق رفت. طغتكين او را بر يكى از قلاع خود فرمانروايى داد ولى او دست به فساد گشود و به راهزنى پرداخت. طغتكين او را فرا خواند. اين پسر به نزد فرنگان گريخت و آنان را به تسخير افاميه برانگيخت. فرنگان افاميه را محاصره كردند آن سان كه مردم از گرسنگى به جان آمدند. چون فرنگان افاميه را تسخير كردند، قاضى و ابن الصائغ را گرفتند و به قتل آوردند. اين واقعه در سال 507 [1] اتفاق افتاد.

استيلاى فرنگان بر طرابلس و بيروت و صيدا و جبيل و بانياس‏

چون طرابلس از دست فخر الملك بن عمار به دست فرمانرواى مصر افتاد، از سوى مصر نايبى بر آن گماردند. فرنگان آن را محاصره كردند. فرمانده فرنگان سردانى، پسر خواهر ريموند سن‏ژيلى، بود. در ماه شعبان سال 503 سپاهى از راه دريا به سردارى، سردارى بزرگ به نام ريموند پسر سن‏ژيلى با كشتيهايى پر از مردان جنگجو و سلاح و آذوقه به طرابلس آمد. پيش از او سردانى پسر خواهر ريموند سن‏ژيلى به محاصره آن فرود آمده بود- البته سردانى پسر خواهر اين سن‏ژيلى نيست او سن‏ژيلى ديگرى است- و ميان او سردانى نبرد و فتنه بالا گرفت.تانكرد صاحب انطاكيه به يارى سردانى آمد. سپس بالدوين پادشاه قدس آمد و ميانشان صلح افكند. اينان طرابلس را محاصره كردند و در اطراف آن برجها برآوردند و محاصره را شدت بخشيدند. در شهر آذوقه به پايان آمده بود زيرا كشتيهاى آذوقه از مصر دير رسيده بود. سپس با آن برجها به شهر حمله كردند و شهر را به جنگ گرفتند. اين واقعه روز يازدهم ماه ذو الحجه سال 503 اتفاق افتاد. فرنگان مردم شهر را كشتار و شهر را تاراج كردند.نايب مصريان كه چند شب پيش از تسخير شهر از فرنگان امان خواسته بود، با يارانش به دمشق رفت چون فرنگان از كار طرابلس فراغت يافتند. تانكرد، صاحب انطاكيه، به بانياس رفت و آنجا را محاصره نمود و بگشود و مردمش را امان داد و بر شهر جبيل فرود آمد. فخر الملك بن عمار در جبيل بود. مردم جبيل از تانكرد امان خواستند و او شهر را به امان بگرفت.ابن عمار به شيزر رفت. فرمانرواى شيزر، امير سلطان بن على بن منقذ الكنانى او را گرامى داشت. ابن عمار از شيزر به دمشق رفت. طغتكين نيز به اكرامش فرود آورد و زبدانى را به او به اقطاع داد. اين واقعه در ماه محرم سال 504 بود.هشت روز پس از تصرف طرابلس، كشتيهاى مصرى با آذوقه بسيار برسيدند و در سواحل صور پهلو گرفتند و در همه آن نواحى چون صور و صيدا و بيروت غله پخش شد.در ماه ربيع الآخر سال 504 فرنگان بر صيدا مستولى شدند. بدين قرار كه شصت كشتى از سوى فرنگان پر از مردان و ذخاير برسيد. چند تن از ملوكشان نيز در آن كشتيها بودند. اينان به قصد زيارت و غزا آمده بودند. اين مردان به بالدوين صاحب قدس پيوستند و صيدا را از دريا و خشكى در محاصره گرفتند. ناوگان مصرى را هم ياراى مدد رساندن به مردم نبود. آنگاه با برجهاى چوبى كه بر آنها ورقه‏هايى از فلز كوبيده بودند به شهر حمله كردند. مردم صيدا را بيم آن بود كه مبادا بر آنان نيز همان آيد كه بر سر مردم بيروت. از اين رو امان خواستند.

فرنگان در ماه جمادى الأولى ايشان را امان دادند. جمعى از ايشان پس از چهل و هفت روز محاصره خود را به دمشق رسانيدند و خلق كثيرى هم در تحت همان امان كه داده بودند در شهر ماندند و بالدوين به قدس بازگرديد.

استيلاى مردم مصر بر عسقلان‏

عسقلان از آن خلفاى علوى مصر بود و ما پيش از اين از نبردهاى فرنگان با سپاهيان مصر بر سر عسقلان سخن گفته‏ايم. آخرين كسى كه از مصريان در آنجا به شهادت رسيد- چنانكه آورديم- نايب آن جمال الملك بود. خليفه الآمر باحكام الله، مردى به نام شمس الخلافه را بر عسقلان امارت داد. بالدوين پادشاه قدس نزد او پيام و هدايا و تحف فرستاد و تا او را بر ضد خليفه علوى مصر برانگيزد و از فرمان او سر برتابد. الافضل امير الجيوش در سال 504 لشكرى به سردارى يكى از اميران بر سر او فرستاد. اين امير چنان وانمود كه به غزاى فرنگان مى‏رود ولى دستور دستگيرى شمس الخلافه را داشت و خود مى‏بايست جانشين او گردد. شمس الخلافه از اين قصد خبر يافت و عصيان خود علنى ساخت و آن گروه از لشكريان مصر را كه در خدمت او بودند از بيم عصيان ايشان از خدمت براند.امير مصرى را بيم آن بود كه شمس الخلافه عسقلان را به فرنگان تسليم كند، اين بود كه نزد او كس فرستاد و دلداريش داد و او را در مقامش ابقاء نمود. چون شمس الخلافه سپاهيان مصرى را براند جماعتى از ارمنها را به خدمت گرفت مردم شهر از اين عمل به وحشت افتادند و بر او بشوريدند و كشتندش. آنگاه نزد اميرى كه از سوى الافضل امير الجيوش آمده بود كس فرستادند و اظهار فرمانبردارى نمودند. پس از سوى مصر واليى به عسقلان آمد و كارهاى مردم سامان گرفت.

حركت اميران سلجوقى به نبرد فرنگان‏

چون سلطان مسعود پسر سلطان محمد بن ملكشاه، همراه با امير مودود، لشكر به موصل‏ برد، امرا؟: سقمان قطبى صاحب ديار بكر و پسران برسق ايلبكى [1] و زنگى فرمانروايان همدان و امير احمديل [2] صاحب مراغه و امير ابو الهيجاء صاحب اربل و امير اياز پسر ايلغازى به فرمان برادرش صاحب ماردين، به قصد جهاد در حركت آمدند و همه به سنجار گرد آمده و چند دژ از دژهاى فرنگان را بگشودند و بر كنار شهر رها فرود آمدند و شهر را در محاصره گرفتند. سپس بى‏آنكه آن را تصرف كنند از شهر دور شدند و در ساحل فرات با فرنگان روبرو شدند. سبب آن بود كه چون فرنگان بيامدند تا از فرات بگذرند و رها را حراست كنند. از كثرت لشكر مسلمانان خبر يافتند و در همانجا در كنار فرات درنگ كردند. مسلمانان به سوى حران عقب نشستند بدين اميد كه فرنگان از پى ايشان بتازند و از فرات بگذرند ولى آنان به سوى رها رفتند و شهر را از آذوقه انباشتند و ناتوانان را از شهر بيرون آوردند. سپس از فرات گذشته به نواحى حلب رفتند، زيرا ملك رضوان بن تتش فرمانرواى حلب بدان هنگام كه فرنگان به جزيره رانده بودند، چند دژ از دژهاى آنان را گرفته بود. اينك به حوالى حلب تاختند و آن نواحى را زير پى سپردند.لشكرهاى سلطان چون از بازگشت فرنگان خبر يافتند به رها آمدند و جنگ در پيوستند مردم رها نيك پايدارى كردند. چون سپاهيان سلجوقى در رها طرفى نبستند از فرات گذشتند و به مدت يك ماه و نيم تل باشر را محاصره نمودند و چون در آنجا نيز كارى از پيش نبردند به جانب حلب راندند. ملك رضوان از روبرو شدن با ايشان امتناع كرد. در آنجا سقمان قطبى بيمار شد. بناچار بازگشتند و او در بالس بمرد. پيكر او را به شهرش حمل كردند. لشكرهاى سلطان در معره فرود آمدند. طغتكين فرمانرواى دمشق نزد مودود آمد و چون ديد كه امراى سلجوقى با او دل بد كرده‏اند در نهان به فرنگان پيام فرستاد و با آنان پيمان صلح بست.اين لشكر- چنانكه در اخبارشان آورديم- متفرق شد. مودود با طغتكين در معره ماندند سپس به طرف نهر عاصى در حركت آمدند.چون فرنگان از پراكنده شدن لشكر اسلام خبر يافتند طمع به تصرف بلاد بستند و لشكر به افاميه راندند. امير سلطان بن منقذ صاحب شيزر آگاه شد. نزد مودود و طغتكين آمد و آنان را به جهاد تحريض كرد و كار فرنگان را در نظرشان خوار مايه نمود. قضا را فرنگان از حيث آذوقه در تنگنا افتاده بودند. جنگ ناكرده واپس نشستند. مسلمانان از پى ايشان لشكر راندند و هر چه بر جاى نهاده بودند، و هر كه از ايشان به دستشان افتاده بود، به شيزر آوردند. فرنگان از آن حوالى دور شدند. و الله تعالى اعلم.

محاصره فرنگان شهر صور را

چون لشكريان سلطان محمد بن ملكشاه سلجوقى پراكنده شدند، بالدوين پادشاه قدس سپاهى از فرنگان بسيج كرد و در ماه جمادى الاولاى سال 505 شهر را محاصره نمود. صور از آن الآمر بامر الله علوى [1] صاحب مصر بود و از سوى او عز الملك الاعز در آنجا فرمان مى‏راند. بالدوين فرمان داد تا گرداگرد شهر برجها و منجنيقها نصب كردند. يكى از دليران طرابلس كه در نزد ايشان بود، هزار مرد برگرفت و حمله آغاز كرد تا به برجى كه به شهر پيوسته بود رسيدند و آن را آتش زدند و برجهاى ديگر را نيز با نفط بسوختند. ميان مردم صور و فرنگان نبرد سخت شد. مردم صور نزد طغتكين صاحب دمشق كس فرستادند و از او يارى خواستند بدان شرط كه شهر را به او بسپارند. طغتكين به بانياس آمد و هزار سوار به صور فرستاد. چون نبرد بالا گرفت. عز الملك اموالى نزد طغتكين فرستاد تا به يارى خود در افزايد و وعده داد كه بر شهر تسلط خواهد يافت. طغتكين سرگرم تاراج بلاد اطراف از اعمال فرنگان بود. از جمله يكى از دژهاى ايشان را در حوالى دمشق گرفته بود و راه آذوقه را بر ايشان بسته بود. فرنگان ناچار شده بودند كه آذوقه خود را از راه دريا حمل كنند.

طغتكين به صيدا حمله آورد و اموال و غنايم فراوان حاصل نمود. در اين احوال باغها و مزارع به محصول نشسته بودند و فرنگان مى‏ترسيدند كه طغتكين بلادشان را مورد تعرض قرار دهد، پس از محاصره صور دست برداشتند و به عكا رفتند. پس از رفتن ايشان طغتكين به صور داخل شد. مردم صور اموالى گران به او تقديم كردند و به تعمير بار و خندق شهر خود پرداختند. و الله اعلم.

اخبار مودود با فرنگان و كشته شدن او و وفات فرمانرواى انطاكيه‏

امير مودود، فرمانرواى موصل، در سال 506 به رها لشكر برد و سپاهيانش كشتزارهاى رها را چرانيدند و از آنجا به سروج رفتند و در سروج نيز چنان كردند. ژوسلين [2] صاحب تل باشر از اين واقعه خبر يافت. بيامد و چارپايان مسلمانان را پيش كرده ببرد و بسيارى از آنان را نيز به قتل آورد.در اين احوال امير باسيل ارمنى، صاحب دروب، در بلاد پسر لئون [3] بمرد و تانكرد فرمانرواى انطاكيه، از آنجا بيامد تا بلاد او را در تصرف آرد، ولى در راه بيمار شد. بناچار به انطاكيه‏اش باز گردانيدند و او اواسط سال 506 درگذشت. پس از او سرجان، پسر خواهرش‏ آن بلاد را بگرفت و كارش به سامان آمد. آنگاه امير مودود بن التونتكين فرمانرواى موصل لشكر گرد آورد. تميرك صاحب سنجار و امير اياز بن ايلغازى صاحب ماردين و طغتكين صاحب دمشق نيز با او يار شدند و در ماه محرم سال 507 به بلاد فرنگان تعرض آغاز كردند. بالدوين پادشاه قدس و ژوسلين سپهسالار او به آهنگ حمله به دمشق در حركت آمدند [و راه آذوقه را به شهر بستند. طغتكين صاحب دمشق نزد امير مودود كس فرستاد و از او يارى خواست او نيز لشكر بياراست‏] [1] و از فرات بگذشتند و همگان آهنگ قدس كردند و در كنار رود اردن فرود آمدند و فرنگان در كرانه روبرويشان بودند. در اواسط محرم جنگ آغاز شد و فرنگان منهزم شدند و بسيارى از ايشان در درياچه طبريه و رود اردن غرق شدند. مسلمانان لشكرگاهشان را به تاراج بردند. در راه لشكرهاى طرابلس و انطاكيه به آنان رسيدند و با آنها راه فرار در پيش گرفتند و بر كوه طبريه فرا رفتند. مسلمانان قريب به يك ماه آنان را در محاصره داشتند ولى ظفر نيافتند. پس آنان را به حال خود گذاشتند و عازم بلاد فرنگ كه ميان عكا و قدس بود، شدند و همه را تاراج كردند. بدان سبب كه مسلمانان از بلاد خود دور بودند، در تنگناى آذوقه افتادند و به مرج الصفر بازگشتند. بدان نيت كه چون بهار آيد بار ديگر جنگ از سر گيرند و سپاهيان خود را اجازت دادند كه بروند. مودود به دمشق آمد، بدان قصد كه تا فرا رسيدن بهار و گرد آمدن لشكر در آنجا بماند. در آخر ماه ربيع الاول سال 507، در مسجد جامع، پس از پايان نماز يكى از باطنيان او را بكشت. مودود در همان روز بمرد. طغتكين را به قتل او متهم ساختند. و الله تعالى اعلم.

اخبار برسقى با فرنگان‏

چون امير مودود بن التونتكين كشته شد، سلطان محمد بن ملكشاه، امير آقسنقر برسقى را با پسر خود سلطان مسعود به جاى او فرستاد و با لشكرى آنان را مأمور نبرد با فرنگان نمود.آنگاه به اميران فرمان داد كه از او فرمان برند. عماد الدين زنگى بن آقسنقر و تميرك صاحب سنجار نزد او آمدند. برسقى به جزيره ابن عمر لشكر برد و آن را از نايب مودود بستد. سپس به ماردين لشكر برد و آنجا را در محاصره گرفت تا ايلغازى فرمانرواى آن، سر به فرمان آورد و پسر خود اياز را با لشكرى نزد او فرستاد. برسقى به رها راند و در ماه ذو الحجه سال 508 آنجا را در محاصره گرفت. اين محاصره هفتاد روز مدت گرفت و شهر همچنان مقاومت مى‏كرد. چون مسلمانان در تنگى آذوقه افتادند به سميساط و از آنجا به سروج راندند. و در آن نواحى دست به كشتار و تاراج زدند. در خلال اين احوال كوغ واسيل [2] صاحب مرعش و كيسوم‏ و رعبان بمرد و زنش بعد از او به پادشاهى نشست. او از فرنگان تحصن گزيد و به برسقى پيام آشتى داد و رها را به او واگذاشت. برسقى امير سنقر دزدار فرمانرواى خابور را نزد او فرستاد. او نيز با اموال و هداياى بسيار بازش گردانيد و اظهار اطاعت كرد. فرنگانى كه با او بودند به انطاكيه باز گرديدند. و الله اعلم.

جنگ ميان سپاهيان سلطان محمد بن ملكشاه و فرنگان‏

سلطان محمد بر طغتكين صاحب دمشق خشم گرفت، زيرا طغتكين به قتل امير مودود متهم شده بود. طغتكين نيز خلاف آشكار كرد. ايلغازى صاحب ماردين نيز به سبب اختلافى كه با برسقى پيدا كرده بود، از طغتكين پيروى نمود. كار آن دو و استيلاء قوت فرنگان سخت مورد توجه سلطان قرار گرفت، پس به سردارى امير برسق فرمانرواى همدان لشكرى بسيج نمود و امير جيوش بك [1] و امير كنتغدى [2] سپاهيان موصل و جزيره را نيز با آنان همراه نمود و ايشان را پس از فراغت از كار ايلغازى و طغتكين به غز و فرنگان فرمان داد. اينان در ماه رمضان سال 508 در حركت آمدند و در نزديكى رقه [3] از فرات گذشتند و به حلب آمدند. لؤلؤ خادم پس از رضوان فرمانروايى حلب يافته بود و سپهسالارش مردى بود به نام شمس الخواص. آنان فرمان سلطان به آن دو عرضه كردند. سلطان نوشته بود كه شهر را تسليم كنند. آن دو مماطله كردند و از ايلغازى و طغتكين يارى خواستند. آن دو با دو هزار سپاهى بيامدند و از اين پس حلب در برابر لشكر سلطان به مقاومت پرداخت.امير برسق به حماة رفت. حماة از متصرفات طغتكين بود. حماة را به جنگ گرفت و سه روز آنجا را تاراج نمود. سپس آن را به امير قراجا صاحب حمص تسليم كرد. سلطان فرمان داده بود كه هر شهرى را كه فتح كرد به امير قراجا واگذارد. اين امر سبب ناخشنودى ديگر اميران شد.ايلغازى و طغتكين و شمس الخواص به انطاكيه رفتند تا از فرمانرواى انطاكيه راجر [4] يارى خواهند كه آنان را در دفاع از حماة مدد رساند ولى پيش از آنكه كارى صورت دهند خبر تسليم حماة را شنيدند.در اين احوال بالدوين پادشاه قدس و طرابلس كه از شياطين فرنگان بود به ايشان رسيد و همه در افاميه اجتماع كردند و چنان نهادند كه نبرد با مسلمانان را به فصل زمستان بكشانند تا پراكنده شوند. چون زمستان فرا رسيد، مسلمانان همچنان بر جاى خود بودند، بنابر اين ايلغازى به ماردين بازگشت و طغتكين به دمشق و فرنگان به بلاد خود.مسلمانان آهنگ كفر طاب كردند. اين شهر و افاميه از آن فرنگان بود. مسلمانان كفر طاب را به جنگ گرفتند و فرنگان را كشتار كردند و فرمانرواى شهر را نيز به اسارت بردند. سپس به افاميه رفتند. چون تصرف آن را صعب يافتند به معرة كه نيز در تصرف فرنگان بود حمله كردند. در آنجا امير جيوش بك از ايشان جدا شد و لشكر به بزاغه [1] برد و بزاغه را بگرفت. لشكر مسلمانان از معره به حلب رفت و پيشاپيش بار و بنه و چارپايان خود را روان داشتند و خود از پى آنها مى‏رفتند و تا به شام رسيدند خرابيهاى بسيار بار آوردند.راجر [2] فرمانرواى انطاكيه با پانصد سوار و دو هزار پياده براى دفاع از كفر طاب بيامد و پيش از رسيدن لشكر مسلمانان، خود را به خيمه‏هايشان زد و هر كه را در آنجا يافت از مردم عامى و غلامان بكشت. سپس در ميان خيمه‏ها كمين كردند و هر كه مى‏آمد مى‏كشتند، تا آنگاه كه امير برسق و برادرش زنگى رسيدند. چون چنان ديدند بر بالايى گريختند و اندكى از بقاياى لشكر با آن دو بودند. امير برسق قصد آن داشت كه دل بر مرگ نهاده خود را بر سپاه فرنگان زند، ولى برادرش زنكى او را منع كرد و او را به نجات خود و يارانش تحريض كرد و او خود و يارانش را برهانيد. فرنگان به مقدار فرسنگى از پى ايشان تاختند و بازگشتند. سپاه اسلام در هم شكسته، هر سپاهى به شهر خود رفت.پس از اين واقعه، ساكنان بلاد شام از فرنگان بيمناك شدند. فرنگان بر رفنيه از اعمال دمشق تاختند و آنجا را بگرفتند و از آذوقه و سلاح بينباشتند. طغتكين به آهنگ ويران كردن بلاد فرنگ لشكر در جنبش آورد. در اين حال خبر يافت كه رفنيه از لشكر خالى است و جز نگهبانان كس در آنجا نيست، پس در سال 509 به رفنيه تاخت و آنجا را بگرفت و بسيارى را اسير كرد و با غنايم بسيار به دمشق باز گرديد. رفنيه از آن پس همواره در دست مسلمانان بود تا سال 520 كه فرنگان آن را محاصره كردند و گرفتند. و الله اعلم.

 

باز پس گرفتن رها از فرنگان‏

[در سال 515] بلك بن بهرام برادرزاده ايلغازى [1] لشكر به رها برد و مدتى آنجا را در محاصره گرفت ولى بر آن پيروز نشد. در اين حال خبر آوردند كه ژوسلين فرمانرواى رها و سروج به آهنگ جنگ با او در راه است. بلك [2] سپاهيان خود را پراكنده كرده بود. تنها چهار صد تن جنگجو همراه او بودند. بناچار جنگ را آماده بايستاد. چون لشكريان ژوسلين برسيدند قضا را گذارشان به زمينى گلناك افتاد. اسبهايشان به گل فروماند و هيچ كس گريختن نتوانست. ژوسلين به اسارت افتاد. بلك بن بهرام او را در پوست شتر گرفت. ژوسلين مالى گزاف به فديه داد تا آزادش كنند. ولى او از آزاديش امتناع كرد مگر آنكه رها را تسليم كند. ژوسلين نپذيرفت. بلك او را به خرت برت زندانى كرد. ويليام [3] پسر خاله‏اش نيز با او بود و او يكى از شياطين فرنگ بود. جمعى نيز از زعماى فرنگ در زندان بودند. و الله تعالى اعلم و به التوفيق.

استيلاى فرنگان بر خرتبرت و باز پس گرفته شدن آن از ايشان‏

بلك بن بهرام [4] بن ارتق فرمانرواى خرتبرت در همسايگى فرنگان بود. فرنگان در قلعه كركر [5] بودند. بلك ايشان را در آن قلعه محاصره نمود. در ماه صفر سال 517 بالدوين با لشكر خود بيامد. چون نبرد در گرفت فرنگان منهزم شدند و پادشاهشان به اسارت افتاد. او را با جماعتى از سرادرانش كه اسير شده بودند. در قلعه خرت برت نزد ژوسلين صاحب رها و يارانش حبس كردند. در ماه ربيع الاول بلك به حران رفت و آنجا را بگرفت. چون بلك از خرت برت دور شد، فرنگان با همدستى بعضى از سپاهيان از زندان گريختند. بالدوين به شهر خود رفت. ديگران نيز قلعه را در تصرف گرفتند. چون بلك بيامد قلعه را محاصره كرد و از دست ايشان بستد و در آنجا از سوى خود نگهبانان گماشت. و الله ولى التوفيق.

فتح آقسنقر برسقى كفر طاب را و انهزام او از فرنگان‏

آقسنقر برسقى لشكر گرد آورد و در سال 519 به كفر طاب راند و آنجا را محاصره كرد و از فرنگان بستد. سپس به قلعه عزاز [1] در شمال حلب رفت. اين قلعه از آن ژوسلين بود. برسقى عزاز را محاصره كرد. فرنگان به دفاع گرد آمدند و ميانشان نبردى سخت درگرفت.مسلمانان شكست خوردند و مسيحيان كشتار بسيار كردند. برسقى به حلب رفت و پسر خود عز الدين مسعود را به جاى خود نهاد و خود از فرات بگذشت و به موصل رفت تا لشكرى گرد آورد و به جنگ باز گردد ولى خدا چنان خواست كه كشته شود. پس از او پسرش عز الدين مسعود اندكى به جاى پدر فرمان راند.عز الدين مسعود در سال 521 درگذشت و سلطان محمود بن ملكشاه عماد الدين زنگى بن آقسنقر را به جاى او بر موصل و جزيره و ديار بكر- چنانكه در اخبار سلجوقيان گفتيم- فرمانروايى داد. سپس بر شام استيلا يافت و حكومتش به فرزندانش رسيد. اين خاندان در آن نواحى دولتى عظيم پديد آوردند و ما- انشاء الله تعالى- به ذكر آن خواهيم پرداخت.

نبرد ميان طغتكين و فرنگان‏

در سال 520 فرنگان لشكر به دمشق آوردند و در مرج الصفر فرود آمدند. طغتكين فرمانرواى دمشق از تركمانان ديار بكر و جز آنان يارى خواست. آنان نيز به ياريش شتافتند.طغتكين در پايان سال 520 به نبرد فرنگان در حين نبرد از اسب بيفتاد. يارانش پنداشتند كه او كشته شده و روى در گريز نهادند. طغتكين بر اسب نشست و با ايشان بگريخت. فرنگان از پى ايشان تاخت آوردند و بسيارى از پيادگان تركمان را به قتل آوردند. چون سواران از پى فراريان مى‏تاختند. پيادگان تركمان به لشكرگاهشان هجوم بردند و آن را غارت كردند و هر كه را در آنجا يافتند كشتند و به دمشق آمدند. هنگامى كه فرنگان از تعقيب فراريان بازگشتند، لشكرگاه خود غارت شده ديدند، پس خود رو به گريز نهادند.در سال 523 واقعه مزدقانى و اسماعيليه در دمشق رخ داد. چون فرنگان از قتل‏ او خبر يافتند، بسى تاسف خوردند زيرا طمع به تسخير دمشق بسته بودند. صاحب قدس و صاحب انطاكيه و صاحب طرابلس و ديگر بزرگان فرنگ با آنان كه از راه دريا به تجارت يا زيارت نزد ايشان آمده بودند، مجتمع شده با دو هزار سوار و تعداد بى‏شمارى از پيادگان راهى دمشق شدند. تاج الملوك بورى هشت هزار سوار از عرب و تركمان گرد آورد و آماده دفاع شد.فرنگان در پايان سال در نزديكى دمشق لشكرگاه زدند و براى غارت و گردآورى آذوقه جماعاتى از خود را به اطراف فرستادند.تاج الملوك بورى گروهى را به سردارى شمس الخواص، يكى از امراى خود، به حوران- كه فرنگان به قصد غارت آن رفته بودند- فرستاد. شمس الخواص بر آنان پيروز شد و هر چه به غارت برده بودند همه را بستد و به دمشق باز گرديد. خبر اين پيروزى به فرنگان رسيد، هر چه را بردن نمى‏توانستند آتش زدند و از آنجا رفتند. مسلمانان از پى ايشان تاخت آوردند، بسيارى را كشتند و بسيارى را اسير كردند. آنگاه بوهموند فرمانرواى انطاكيه به حصن قدموس لشكر برد و آنجا را بگرفت. و الله تعالى يؤيد من يشاء.

به هزيمت رفتن صاحب طرابلس‏

در سال 527 جمع كثيرى از تركمانان بلاد جزيره گرد آمدند و بر طرابلس حمله كردند و بسيارى را كشتند و غنايم بسيار به دست آوردند. كنت، صاحب طرابلس به مقابله بيرون آمد.تركمانان از برابر او گريختند، سپس به حمله بازگشتند و سپاه او را درهم شكستند و بسيارى را به قتل آوردند. فرمانرواى طرابلس از مهلكه جان به در برد و به قلعه بعرين [1] گريخت. او شب هنگام با ده تن از اعيان اصحابش گريخته بود. در آنجا از فرنگان از هر ناحيه يارى خواست و آنگاه كه سپاهى گرد آورد به مدافعه تركمانان به قلعه بعرين رفت. ميانشان نبرد در گرفت تا آنجا كه فرنگان عزم هزيمت كردند و خود را به رفنيه [2] رسانيدند. چون دستيابى به آنان براى تركمانان دشوار بود، از تعقيبشان منصرف شده بازگشتند.

فتح فرمانرواى دمشق بانياس را

چون در سال 526 تاج الملوك بورى پسر طغتكين، فرمانرواى دمشق بمرد، پسرش شمس الملوك اسماعيل به جاى او نشست. فرنگان ناتوانش يافتند و قصد آن كردند كه پيمان صلح بشكنند پس بعضى از بازرگانان را كه به بيروت [3] رفته بودند بگرفتند و اموالشان را بستدند شمس الملوك پيام داد كه اموالشان را باز پس دهند ولى ايشان نپذيرفتند. شمس الملوك لشكر بسيج كرد و در ماه صفر سال 527 به بانياس آمد و شهر را در محاصره گرفت. مسلمانان باروى شهر را سوراخ كردند و شهر را در تصرف آوردند و بسيارى از فرنگانى را كه در شهر بودند كشتند. باقيمانده آنان به قلعه پناه بردند و پس از دو روز امان خواستند. فرنگانى كه براى نبرد با شمس الملوك گرد آمده بودند چون خبر فتح بانياس را شنيدند پراكنده شدند.

نبرد ايلغازى با فرنگان‏

چون ايلغازى بر حلب مستولى شد و از آنجا به ماردين بازگشت، فرنگان در حلب طمع كردند و لشكر بدان سو راندند و بزاغه را تصرف كردند و برخى ديگر از اعمال حلب را زير پى سپردند و حلب را محاصره نمودند. مردم حلب را جز دو راه در پيش پاى نبود يا به قتال برخيزند يا املاكشان را كه در خارج شهر بود با فرنگان تقسيم نمايند تا در كارشان فرجى پديد آيد. پس به بغداد رسولان فرستادند و دادخواهى نمودند ولى كس به دادشان نرسيد. ايلغازى از سپاهيان و متطوعه بيست هزار گرد آورد و در سال 513 عازم شام شد. اسامة بن مبارك بن شبل الكلابى [1] و طغان ارسلان بن المكر [2] صاحب ارزن الروم نيز با ايلغازى بودند فرنگان با سه هزار سوار و نه هزار پياده در نزديكى دژهاى اثارب، در مكانى به نام تل اعفر فرود آمدند و اين موضعى بود كه مسلم بن قريش در آنجا كشته شده بود. فرنگان لشكر خود را در مكانى ميان كوهها كه تنها از سه جانب بدان راه بود جاى دادند. ايلغازى از همان راهها بر سر ايشان رسيد. فرنگان كه فارغ از دشمن نشسته بودند و بناگاه دشمن را روياروى خود ديدند بر اسبها جستند و پس از نبردى سخت بگريختند. مسلمانان از هر سو آنان را زير شمشير گرفتند و جز اندكى از ايشان كس نجات نيافت. از زعمايشان هفتاد تن اسير شدند. اسيران سيصد هزار دينار بر مردم حلب فديه دادند و آزاد شدند. سرجان صاحب انطاكيه نيز در اين نبرد كشته شد.فرنگانى كه از معركه گريخته بودند با جماعت ديگرى گرد آمدند و براى نبرد بازگشتند ايلغازى بار ديگر ايشان را منهزم ساخت و دژ اثارب و زردنا را بگرفت و به حلب بازگرديد و كارهايش به سامان آمد. آنگاه از فرات گذشته به ماردين رفت و پسر خود سليمان را بر حلب گماشت.در سال 514 دبيس بن صدقه به نزد ايلغازى رفت و بدو پناه برد. خليفه المسترشد باللّه همراه با سديد الدولة بن الانبارى براى او خلعت فرستاد و از او خواست دبيس را از نزد خود براند ايلغازى از اين كار پوزش خواست. آنگاه عازم نبرد با فرنگان شد. در حوالى حلب با ايشان روبرو شد و بر ايشان پيروز گرديد.آنگاه او و طغتكين صاحب دمشق فرنگان را در معرة قنسرين [1] محاصره كردند ولى بيم آن داشتند كه از خوف، دل بر هلاك نهند و دست به حمله زنند. پس دست از محاصره برداشتند تا ايشان از دژ بيرون آمدند. ايلغازى در بلاد فرنگان درنگ بسيار نمى‏توانست، زيرا سپاهيان او همه تركمانان بودند كه با كيسه‏اى آرد و اندكى گوشت خشك شده به جنگ آمده بودند و براى دست يافتن به غنايم ساعت مى‏شمردند و چون آن توشه به پايان مى‏رسيد مى‏خواستند هر چه زودتر باز گردند. و الله اعلم.

 

آمدن شاور، وزير العاضد، در مصر نزد نور الدين به يارى خواستن و يارى كردن نور الدين او را با فرستادن اسد الدين شيركوه‏

دولت علويان در مصر روى به اضمحلال نهاده بود و وزرايش بر خلفايش فرمان مى‏راندند. يكى از آخرين كسانى كه با خلفا چنين شيوه‏اى داشت شاور بن مجير السعدى بود شاور در آغاز در خدمت صالح بن رزيك و ملازم او بود. صالح بن رزيك او را امارت صعيد داد. شاور در آنجا نيرومند شد و صالح از كرده خويش پشيمان گرديد. چون صالح را مرگ فرا رسيد پسر خود العادل را وصيت كرد كه شاور را عزل نكند ولى او برگفته پدر كار نكرد و او را عزل كرد. شاور از عزل خود برآشفت و سپاهى گرد آورد و به قاهره آمد و شهر را بگرفت. عادل بن صالح بن رزيك از او بگريخت. او را دستگير كرده كشتند. شاور زمام كارهاى خليفه العاضد را به دست گرفت. العاضد نيز او را امير الجيوش لقب داد. اين وقايع در سال 558 اتفاق افتاد. ضرغام كه مقام صاحب الباب داشت با شاور به نزاع برخاست او سرور امراى برقيه نيز بود. به هنگام قيام او هفت ماه از وزارت شاور گذشته بود. ضرغام شاور را از قاهره بيرون راند و او به شام رفت، به قصد ديدار نور الدين محمود، باشد كه به ياريش برخيزد و ثلث خراج مصر را بستاند. نور الدين اين شرط بپذيرفت و سپاهى به سردارى يكى از امراى خود، اسد الدين شير كوه بن شادى كرد، همراه او نمود. اسد الدين در حمص بود لشكر بسيج كرد و در ماه جمادى الاولاى سال 559 راهى مصر شد. نور الدين تا حدود بلاد فرنگان از پى او برفت تا ايشان را از تعرض به لشكر او باز دارد.اسد الدين با شاور برفت. صلاح الدين، پسر نجم الدين ايوب برادر اسد الدين نيز با او بود. چون به بلبيس رسيدند، ناصر الدين برادر ضرغام با لشكر مصر بيامد ولى منهزم شده به قاهره باز گرديد. اسد الدين شيركوه از پى او برفت و در نزديكى مشهد سيده نفيسه رضى الله تعالى عنها، او را بكشت. برادرش نيز كشته شد و شاور به مقام وزارت خويش باز گرديد. اسد الدين شيركوه در خارج شهر قاهره درنگ كرد و منتظر بود تا شاور پيمانى را كه با نور الدين بسته است عمل كند ولى شاور پيمان بگسست و اسد الدين را پيام داد كه به ديار خود بازگردد. اسد الدين در طلب خراج ابرام كرد و به سوى بلبيس و بلاد شرقى لشكر برد و بر آن بلاد مستولى شد.شاور از فرنگان يارى طلبيد. آنان نيز كه از غائله نور الدين بيمناك بودند و طمع به ملك مصر بسته بودند، دعوت او را اجابت كردند.نور الدين براى بازداشتن فرنگان، به سوى بلاد ايشان لشكر برد ولى آنان مدافعانى در شهرهاى خود نهادند و راهى مصر شدند. چون به مصر نزديك شدند اسد الدين آنجا را ترك گفت و به بلبيس راند. فرنگان و سپاهيان مصر او را سه ماه در بلبيس محاصره كردند. اسد الدين هر صبح و شام بيرون مى‏آمد جنگى كرده به شهر باز مى‏گشت. اين حال ببود تا آنگاه كه فرنگان از غلبه نور الدين بر حارم خبر يافتند. پس نزد اسد الدين كس فرستادند و پيشنهاد صلح دادند و پيروزيهاى نور الدين را از او پوشيده داشتند. اسد الدين مصالحه نمود و از بلبيس بيرون آمده به دمشق رفت. فرنگان بر سر راه او كمينگاهها نهاده بودند ولى اسد الدين راه ديگرگون نمود.نور الدين محمود بار ديگر اسد الدين شيركوه را در ربيع الاخر سال 562 با لشكرى به مصر فرستاد او آهنگ اطفيج نمود و از نيل بگذشت. و به جانب غربى قاهره آمد و در جيزه در ساحل نيل فرود آمد و جيزه را پنجاه روز محاصره كرد. شاور از فرنگان يارى خواست و خود از نيل گذشته و آهنگ اسد الدين نمود. اسد الدين و لشكرش به صعيد رفته بودند. در اواسط آن سال با هم روبرو شدند. سپاه شاور شكست خورد. اسد الدين به اسكندريه رفت و آنجا را بگرفت و برادرزاده خود صلاح الدين را در اسكندريه نهاد و بازگشت و سراسر بلاد صعيد را زير پى درنورديد. سپاهيان مصر و فرنگان به اسكندريه رفتند و صلاح الدين را در آنجا محاصره نمودند.اسد الدين لشكر به اسكندريه برد. مصريان خواستار مصالحه شدند و ميانشان مصالحه افتاد، اسد الدين به شام باز گرديد و اسكندريه را به ايشان واگذاشت.شجاع بن شاور، به نور الدين محمود نامه نوشت و خود با جمعى از امرا اظهار اطاعت كرد. آنگاه فرنگان بر مصر دست تطاول گشودند و بر مردم جزيه نهادند و از سوى خود در قاهره شحنه گماردند و دروازه‏هاى شهر را به اختيار خود گرفتند و به پادشاه خود كه در شام بود پيام دادند كه به مصر بيايد و آن سرزمين را در تصرف آرد. چون نور الدين اين خبر بشنيد پيشدستى كرد و در ماه ربيع الاول سال 564، اسد الدين را به مصر فرستاد. او مصر را بگرفت و شاور را بكشت و فرنگان را از آنجا براند. العاضد خليفه علوى او را به وزارت خويش برگزيد.اسد الدين چونان وزراى پيشين زمام اختيار خليفه را به دست گرفت.چون اسد الدين هلاك شد، صلاح الدين پسر برادرش به جايش نشست. صلاح الدين با وجود اين در طاعت نور الدين محمود بود. خليفه العاضد نيز بمرد. نور الدين به صلاح الدين نوشت كه در مصر به اقامه دعوت عباسى پردازد و به نام المستضي‏ء بأمر الله خطبه بخواند.بعضى گويند اين فرمان را در ايام حيات العاضد صادر نمود. در اواخر عمر او، پس از آشكار شدن دعوت عباسيان در مصر العاضد پنجاه روز يا در همين حدود بزيست و پس از مرگ او به نام خليفه عباسى خطبه خواندند.دولت علويان مصر بدين گونه منقرض گرديد. اين واقعه در سال 567 اتفاق افتاد در خلال اين احوال ميان نور الدين محمود و فرمانرواى قونيه قلج ارسلان بن مسعود بن قلج ارسلان فتنه افتاد. چون خبر اين فتنه به مصر رسيد صالح بن رزيك به قلج ارسلان نامه نوشت او را از دخول در فتنه منع نمود. و الله تعالى ولى التوفيق.

حركت صلاح الدين به بلاد اسماعيليه‏

صلاح الدين از حلب در محرم سال 572 [2] آهنگ بلاد اسماعيليه كرد و اين بدان سبب بود كه در قلعه عزاز قصد جان او كرده بودند. صلاح الدين بلاد ايشان را خراب كرد و سراسر تاراج نمود و بسوخت. صلاح الدين قلعه مصياف را محاصره نمود و براى فرو كوفتن آن منجنيقها نصب كرد. سنان رئيس اسماعيليه شام رسولى نزد شهاب الدين حارمى دايى صلاح الدين به حماة فرستاد تا شفاعت كند. سنان او را تهديد كرد كه اگر شفاعت نكند كشته خواهد شد. او نيز شفاعت كرد و لشكريان صلاح الدين بازگشتند.توران‏شاه، برادر صلاح الدين پس از فتح يمن و آشكار شدن دعوتشان در يمن و گماشتن واليانى بر شهرهاى آن نزد برادر آمد. صلاح الدين او را در دمشق نهاد و خود به مصر رفت. مدت درازى بود كه از مصر بيرون آمده بود. چون به مصر رسيد فرمان داد كه بر گرداگرد قاهره و قلعه‏اى كه بر كوه مقطم بود بارويى برآورند. طول اين بارو بيست و نه هزار و سيصد ذراع هاشمى بود. اين كار تا زمان وفاتش همچنان ادامه داشت. قراقوش غلام او بر بناى اين بارو نظارت مى‏كرد. و الله ولى التوفيق بمنه.

جنگهايى ميان مسلمانان و فرنگان‏

شمس الدين محمد بن عبد الملك بن المقدم فرمانرواى بعلبك بود. خبر يافت كه جمعى از فرنگان بر بقاع از اعمال بعلبك حمله آورده‏اند. شمس الدين با جمعى از لشكريان خود برفت و درون نيزارها كمين گرفت سپس بر آنان حمله نمود و بسيارى را بكشت و دويست تن از اسيرانشان را نزد صلاح الدين فرستاد. اين واقعه مقارن رسيدن توران شاه بن ايوب از يمن بود. او را گفتند كه جمعى از فرنگان بر اعمال دمشق تاخت آورده‏اند.توران‏شاه برفت و در ناحيه مروج با ايشان مصاف داد ولى پايدارى نتوانست و فرنگان‏ به هزيمتش فرستادند. سيف الدين ابو بكر بن سلار از اعيان لشكر دمشق نيز به اسارت افتاد.فرنگان پس از اين پيروزى طمع در تصرف آن ولايت نمودند. سپس صلاح الدين آهنگ غز و بلاد فرنگ نمود. فرنگان پيشنهاد صلح دادند. صلاح الدين بپذيرفت و با ايشان پيمان بست.

هزيمت صلاح الدين در رمله، در برابر فرنگان‏

صلاح الدين در ماه جمادى الاولاى سال 573 از مصر به سواحل شام رفت تا در بلاد فرنگان به جنگ پردازد. چون به اعمال عسقلان رسيد دست به كشتار و تاراج زد و از فرنگان هيچ خبرى نبود. پس آن بلاد را زير پى سپرد تا به رمله آمد. در آنجا ناگهان ديد كه فرنگان با سپاهيان و سرداران و دلاوران خود پيش مى‏آيند. صلاح الدين لشكر خود را دسته دسته به اطراف فرستاده بود. خود سخت به مقاومت پرداخت و جنگ سخت شد. در آن روز تقى الدين عمر پسر شاهنشاه برادر صلاح الدين دلاوريها نمود و از عم خود نيكو دفاع كرد و از ياران او جماعتى كشته شدند. تقى الدين عمر را پسرى بود به نام احمد، پسنديده خوى و دلير كه هنوز شاربش نروييده بود. در آن روز او نيز مردانگيها كرد و به شهادت رسيد. مسلمانان روى در گريز نهادند. يكى از فرنگان تا نزديكى صلاح الدين پيش آمد ولى در برابر او به قتل رسيد. در آن روز فقيه عيسى هكارى نيز بسختى مى‏جنگيد و به اسارت افتاد. لشكر مسلمانان روى به هزيمت نهاد.صلاح الدين تا شامگاه بتاخت و از راه بيابان با اندكى از لشكريانش به مصر بازگرديد.سخت تشنه و گرسنه شده بود. در اواسط ماه جمادى الاخر به قاهره داخل شده. ابن اثير گويد: من نامه‏اى را كه به برادرش تورانشاه در دمشق نوشته بود و شرح ماجرا آورده بود، ديده‏ام. با اين بيت آغاز شده: و در اين نامه گويد: «چند بار مشرف به هلاك شديم و خداوند سبحان ما را از اين بليه رها ننمود مگر براى كارى كه اراده آن را داشت. و ما ثبتت الا و فى نفسها امر» اما آن دسته‏ها كه به بلاد فرنگان رفته بودند بعضى كشته شدند و بعضى اسير آمدند.اما فقيه عيسى هكارى چون منهزم شده اسير گرديد، برادرش ظهير نيز همراه او بود با جماعتى از يارانشان. اينان راه را گم كردند و اسير شدند. صلاح الدين بعدها او را به شصت هزار دينار كه فديه داد از اسارت برهانيد. و الله تعالى اعلم.

محاصره فرنگان شهر حماة را

در ماه جمادى الاولاى سال 573 يكى از زعماى طاغوتان فرنگ به ساحل شام آمد رسيدن او مقارن هزيمت صلاح الدين بود. هم در اين روزها توران‏شاه بن ايوب با اندكى از لشكريان خود به دمشق رفته بود و با اين همه سرگرم نوشخواريهاى خويش بود. آن زعيم فرنگى فرنگان شام را گرد آورد و آنان را به مال بنواخت و حماة را محاصره نمود. شهاب الدين محمود حارمى، دايى صلاح الدين، والى حماة بود و در آن هنگام بيمار بود. محاصره و نبرد سخت شد. تا آنجا كه تسخير شهر نزديك شد. روزى فرنگان به شهر حمله كردند و ناحيه‏اى از آن را گرفتند. مسلمانان به دفاع پرداختند و آنان را بيرون راندند. فرنگان بعد از چهار روز محاصره حماة را ترك كرده به حارم رفتند و آنجا را در محاصره گرفتند. چون فرنگان از حماة دور شدند، شهاب الدين محمود حارمى نيز درگذشت. فرنگان همچنان حارم را در محاصره داشتند.چون الملك الصالح اسماعيل پسر نور الدين، بر سعد الدين كمشتكين كه عهده‏دار امور دولت او بود خشم گرفت و او را در بند كرد فرنگان را طمع تصرف حارم افزوده شد، ولى پس از چندى با گرفتن مالى از الملك الصالح از آنجا برفتند.فرنگان در ماه ربيع الاول سال 574 به حماة باز گرديدند و در آن نواحى دست به كشتار و تاراج گشودند. سپاهى كه نگهبان شهر بود بيرون آمد و آنان را تار و مار ساخت و هر چه برده بودند بازپس گرفت و سرهاى كشتگان را با اسيران نزد صلاح الدين فرستاد. صلاح الدين كه از شام مى‏آمد، در خارج حمص درنگ كرده بود. فرمان داد تا همه اسرا را كشتند. و الله تعالى ولى التوفيق.

نبردهايى با فرنگان‏

در سال 574 پادشاه فرنگان با لشكرى عظيم بر اعمال دمشق تاختن آورد و سراسر آن را زير پى سپرد و بسيارى را به قتل آورد و بسيارى را اسير كرد. صلاح الدين برادرزاده خود فرخشاه داود را با لشكرى به دفع ايشان فرستاد و خود نيز به طلب ايشان در حركت آمد و بى‏آنكه آمادگى رزمى داشته باشد با آنان روبرو شد و جنگى سخت آغاز كرد. خداوند در اين نبرد مسلمانان را پيروزى داد و جماعتى از زعماى فرنگان از جمله همفرى [1] كه در شجاعت ضرب المثل بود كشته شد.سپس پرنس فرمانرواى انطاكيه و لاذقيه به شيزر حمله كرد. صلاح الدين در بانياس بود تا دژ فرنگان معروف به مخاضة الاحزان را خراب كند. برادرزاده خود تقى الدين عمر بن شاهنشاه و ناصر الدين محمد بن شيركوه را به حمص فرستاد تا شهر را از تعرض دشمن حفظ كنند و ما انشاء الله به آن اشاره خواهيم كرد.

خراب كردن دژ فرنگان در مخاضة الاحزان‏

فرنگان را در نزديكى بانياس دژى استوار بود، نزديك خانه يعقوب (ع) و معروف به مخاضة الاحزان [2]. صلاح الدين در سال 575 از دمشق به بانياس رفت و در آنجا اقامت گزيد و براى حمله به شهرهاى ديگر ايشان لشكرها به اطراف روانه داشت. سپس به جانب دژ راند تا آن را بيازمايد. چون بازگرديد به جمع‏آورى لشكر پرداخت و گروههايى براى دستبرد به بلاد فرنگان فرستاد. در يكى از روزها كه اين گروه براى گرد آوردن آذوقه رفته بودند، پادشاه فرنگان با جماعتى از ياران خود راه بر ايشان بگرفت. صلاح الدين خبر شد. آنان هنوز در جنگ بودند كه او برسيد. فرنگان منهزم شدند و مسلمانان تيغ در آنها نهادند. پادشاهشان با اندكى از لشكريانش بگريخت. از سرداران ايشان صاحب رمله و نابلس اسير شدند و اينان در حد پادشاهشان بودند. همچنين برادر فرمانرواى جبيل و فرمانرواى طبريه و سردار داويه (تامپليه‏ها) و اسبتاريه (اوسپى تاليه‏ها) و ديگران اسير شدند. صاحب رمله ارتيرزان (؟) پنجاه هزار دينار صورى و هزار اسير مسلمان فدا داد و خود را از اسارت برهانيد.در اين روز عز الدين فرخشاه پسر برادر صلاح الدين شجاعتها نمود.صلاح الدين پس از اين نبرد به بانياس بازگرديد و گروههايى از لشكر خود را به بلاد فرنگان فرستاد و به محاصره دژ مخاضة الاحزان رفت و براى تصرف آن جنگى سخت كرد.مسلمانان از بارو فرا رفتند و يكى از برجها را گرفتند. آنان كه به يارى فرنگان آمده بودند در طبريه بودند و مسلمانان منتظر فرا رسيدن ايشان. روز ديگر، بامداد، بارو را سوراخ كردند و در آن آتش زدند. بارو فرو ريخت. مسلمانان آن دژ را در آخر ربيع الاول سال 575 به جنگ بگرفتند و هر كه در آنجا بود اسير كردند. صلاح الدين فرمان داد آن دژ را با خاك يكسان كنند. اين خبر به فرنگانى كه در طبريه براى يارى، گرد آمده بودند رسيد. پراكنده شدند و فرنگان منهزم گرديدند. (تاریخ ابن خلدون)

+ نوشته شده در  92/07/29ساعت 13:25  توسط ابوالفضل مددی  | 

قدی بر کتاب ویرانگری ها و خیانتهای تشیع در اسلام و نقش یهود در تحریف آن

نقدی بر کتاب ویرانگری ها و خیانتهای تشیع در اسلام و نقش یهود در تحریف آن

دکتر مولانا عبدالرحیم ملازاده

مقدمه :

آقای ملازاده در این کتاب عقاید شعیه مورد بحث و بررسی قرار داده است که پاسخ آن در قسمت مذهب باید اهل فن که منسب به مذهب شیعه هستند و متخصص در این حوزه باید پاسخ دهند اما در قسمت تاریخ دانش آموختگان تاریخ باید به این کتاب پاسخ دهند. در این میان بنده با مراجعه به تاریخ معتیری چون ابن خلدون و ابن اثیر و سایر نویسندگان نظرات اقای ملازاده را مورد مطالعه قرار دادم امیدوارم هستم  مورد توجه قرار گیرد :

اتحاد شیعیان و مغول ها بر علیه خلافت عباسی

لازم به ذکر است که بعد از سرگونی سلسله سلجوقیان توسط خوارزمشاهیان ، قطب الدین محمد شاه ایران در صدد بر آمد که خلافت عباسی را بر اندازد و علویان را به قدرت برساند در این مورد ابن اثیر و ابن خلدون که بزرگترین مورخ جهان اسلام است چنین اظهار نظر می کند:

ابن اثیر : خلیفه عباسی برای نجات از دست خوارزمشاهیان از چنگیز خان امپراطوری مغول کمک خواست (ابن اثیر الکلمل فی التاریخ ، ج 9 ، ص 361). علاءالدین محمد  در صدد عزل خلیفه و اعلام خلافت مسلمانان به نام علاالملک را که از علویان شهر ترمذ بود . برای این کار به بغداد لشکر کشید ، چون به گردنه اسدآباد  رسيد گرفتار برفى عظيم شد. چنانك بسيارى از چارپايان مردند و دستها و پاهاى مردان از سرما سياه شد چنانكه آنها را بريدند. در اين حال باز شهاب الدين فرستاده خلیفه عباسی برسيد و او را موعظه كرد. سلطان پشيمان شده باز گرديد و در سال 615 وارد خوارزم شد. با وجود این خلیفه عباسی که مورد تائید اهل سنت است با وارد کردن مغول به ایران بزرگترین خیانت را به ایرانیان نمودند که نتیجه اش کشتار بیرحمانه و نابودی شهرهای بخارا و سمرقند و نیشابور بود . لازم به ذکر است که اقای ملازاده شیعیان را مقصر می داند خیانت خلفای اهل سنت به شیعیان نسبت می دهد . نویسنده کتاب دولت ممالک " عصام محمد شبارو "در صحفه 52 چنین اظهار نموده است : با وجود توانایی مغولان ، چنگیز خاتن کوشید از تائید خلیفه عباسی برای رویارویی با سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه بهره بر بگیرد..بنابراین خونهای ریخته شده توسط مغول در ایران به گردن خلیفه اهل سنت است.

 

 

نقش شیعیان در دفاع از قدس :

اقای ملازاده در کتاب خود در مورد ابن عمار چنین اظهار نظر نموده است : قاضی این عمار طرابلس را جدا کرد بباز هم عبیدیان سفیرهای برای صلیبیان فرستاده و تقاضای اتحاد علیه سلجوقیان دولت سنی نمودند و پیشنهاد دادند که در جنگ علیه سلجوقیان با انها متحد شوند تا سوریه مال صلیبیان و فلسطین مال عبیدیان باشد : آما ابن خلدون در مورد نقش ابن عمار چنین اظها نظر نموده است:

آمدن ابن عمار صاحب طرابلس نزد سلطان محمد بن ملكشاه‏

فخر الملك [1] ابو على بن عمار صاحب طرابلس همواره بر خلاف عبيديان مصر بود و در طرابلس فرمان مى‏راند. چون فرنگان سواحل شام را تسخير كردند، پى در پى طرابلس را در محاصره مى‏گرفتند و از اين بابت مردم در رنج فراوان بودند. چون كار سلطان محمد استقامت گرفت، فخر الملك ابو على بن عمار آهنگ خدمت او كرد تا براى مسلمانان ديار خويش از او يارى جويد. چون فخر الملك به نزد سلطان محمد آمد پسر عم خود ذو المناقب را در طرابلس به نيابت خود نهاد. همچنين بر لشكريان خود باب عطا بگشود و جامگى و مواجب شش ماه آنان را پيشاپيش بپرداخت و هر گروه را براى حفاظت شهر در جايى گماشت و خود به دمشق آمد. طغتكين اتابك كه در دمشق بود با ابن عمار ديدار كرد و او چند روز در خارج شهر دمشق خيمه‏هاى خود را بر پاى نمود. سپس رهسپار بغداد شد. سلطان فرمان داد تا امرا به پيشباز او روند و خود از هيچ نيكى و گراميداشتى دريغ نورزيد. خليفه نيز چنين كرد. فخر الملك بن عمار نيز هدايا و تحف نفيس به سلطان تقديم داشت و از او يارى طلبيد و گفت كه هزينه اين لشكركشى را بر عهده مى‏گيرد. سلطان نيز او را وعده يارى داد و او در بغداد بماند. سلطان دستور داد كه امير حسين پسر اتابك قتلغ تكين همراه با امير مودود براى نبرد چاولى سقاوو لشكر به موصل برد، آنگاه امير حسين با او به شام رود. سلطان پس از صدور اين فرمان در سال 501 از بغداد حركت كرد تا به جنگ صدقه رود. در نهروان، اين عمار را فرا- خواند ابن عمار با او وداع كرد و با امير حسين رهسپار دمشق گرديد.بدان هنگام كه ابن عمار از طرابلس رفته بود پسر عم خود ذو المناقب را به نيابت خود نهاده بود. ذو المناقب عصيان كرد و با مردم طرابلس متفق شدند كه در فرمان دولت علويان مصر در آيند. پس نزد الافضل بن امير الجيوش كس فرستادند و فرمانبردارى خويش اعلام داشتند و از او خواستار آذوقه شدند. از سوى مصر نيز شرف الدولة بن ابى الطيب به امارت طرابلس فرستاده شد. او با خواربار و غلات وارد طرابلس شد. پس همه افراد خاندان و ياران ابن عمار را دستگير كرد و ذخاير اموال را بستد و همه را از راه دريا به مصر حمل نمود.لازم به ذکر است که ابن عمار وزیر ملك مسعود پسر سلطان محمد سلجوقی شد .این کار ابن عمار نشان میدهد که او بجای اتحاد با صلیبیان از ایرانیان جهت نبرد با صلیبیان در خواست کمک می کند . اقای ملازاده در حق این مرد داوری نادرستی نموده است و خداوند از تقصیرات ملازاده بگذرد.

كشته شدن عماد الدين زنگى‏

آقای ملازاده در کتاب اش می نویسد که عماالدین زنگی توسط گروهی از شیعیان به قتل رسیده است ولی این خلدون در کتاب خود چنین اظهار نظر تموده است :

اتابك عماد الدين زنگى بن اقسنقر، صاحب موصل و شام، جعبر را محاصره كرده بود. جماعتى از موالى او شب هنگام به خوابگاهش رفتند و در بستر به قتلش آوردند. آنگاه به جعبر رفتند و مردم را خبر كردند و از بارو خبر قتل او را به همه جا رسانيدند ياران اتابك بر او داخل شدند، در او رمقى يافتند. قتل او در پنجم ربيع الاخر سال 541 اتفاق افتاد. به هنگام مرگ شصت ساله بود. او را در رقه به خاك سپردند. اتابك خود هفت ساله بود كه پدرش را از دست داده بود.اتابك زنگى مردى با سياستى نيكو بود و دادگر بود و سپاهيان سخت از هيبت او مى‏ترسيدند. آن بلاد را آبادان نمود و ايمنى بخشيد. داد مظلومان از ظالمان مى‏ستانيد. بسيار دلير و غيور بود. فراوان به جهاد مى‏رفت. چون كشته شد لشكريانش از قلعه فنك حركت كردند. قلعه فنك در دست صاحب آن امير حسام الدين كرد بماند. ابن الاثير گويد: از ايشان شنيدم كه مى‏گفتند قريب به سيصد سال است كه در آن قلعه هستند. مردمى با وفا و عصبيت‏اند و هر كس را كه به ايشان پناهنده شود يارى مى‏نمايند. و الله اعلم

كشته شدن مركيس و نشستن هانرى [1] به جاى او

صلاح الدين نزد سنان سركرده اسماعيليه در شام كس فرستاد و از او خواست با گرفتن ده هزار دينار مركيس و پادشاه انگليس را بكشد.اسماعيليان قتل پادشاه را صلاح خود نمى‏دانستند، زيرا اگر او از ميان برداشته مى‏شد صلاح الدين فراغتى مى‏يافت و به سر وقت ايشان مى‏رفت. از اين رو دو مرد در جامه راهبان به كشتن مركيس معين كردند. اين دو به صاحب صيد او ابن بازران صاحب رمله پيوستند و شش ماه نزد آنان ماندند و به عبادت تظاهر مى‏كردند تا مركيس با آنان انس گرفت. روزى اسقف صور مركيس را به مهمانى دعوت كرد. اين دو بناگاه برجستند و او را مجروح كردند. يكى از آن دو بگريخت و در كليسا پنهان شد. مركيس را كه جراحتى سخت برداشته بود به كليسا بردند. آن باطنى كه به كليسا گريخته بود بار ديگر حمله كرد و او را بكشت. فرنگان قتل او را به پادشاه انگليس نسبت دادند و گفتند مى‏خواهد سراسر سواحل شام را در تصرف خود داشته باشد. چون مركيس كشته شد رئيس فرنگانى كه از آن سوى دريا آمده بودند، يعنى هانرى پسر خواهر پادشاه فرانسه و پسر برادر پدرى پادشاه انگليس شهر را گرفت و همان شب با ملكه عروسى كرد و چون پادشاه انگليس بازگشت عكا و ديگر بلاد را در تصرف آورد و تا سال 594 زندگى كرد. تا روزى از بام بيفتاد و بمرد. چون پادشاه انگليس به بلاد خود بازگرديد هانرى نزد صلاح الدين كس فرستاد و او را به صلح دعوت كرد و از او خلعت خواست.صلاح الدين براى او خلعت فرستاد و او آن خلعت را در عكا بر تن پوشيد. و الله تعالى اعلم.باز هم این شعیعیان اسماعیلی بودند با حذف یکی از رقبای صلاح الدین به او کمک کردند

+ نوشته شده در  92/07/29ساعت 13:21  توسط ابوالفضل مددی  | 

گزارش صعود به قله جام سهند

سرپرست برنامه : خلیل بهمنی فر

جهت صعود به قله جام سهند صبح روز جمعه 25/5/92 در ساعت 7 از شهر تبریز با یکدستگاه مینی بوس به تعداد ازساعت 7 صبح عازم منطقه زیبای شاه یوردی شده وساعت 10صبح به منطقه رسیده ودر ساعت 10:45صعودمان را آغاز کردیم.ساعت 14به قله رسیده وبعد از گرفتن عکس یادگاری ساعت 16 به پای چشمه وپناهگاهی که متاسفانه آغل گوسفندان شده رسیده وپس از صرف نهارساعت 17.30به طرف تبریز حرکت کرده وساعت21.30۰به تبریز رسیدیم.لازم به ذکر است که جام داغلي در ميان مردم به بلندترين قله سهند معروف شده است. همچنین آب این چشمه سرد گوار است. در کنار این چشمه استراحت نموده و نهار خوردیم سپس به طرف مینی بوس حرکت نمودیم . لازم به ذکر است در قله جام یکی از پیش کستران از گروه خودمان که حاج اسلام با صدای زیبا خود آوازی در ستایش کوه و مه و چوبان گوسفندان خواند و ماها با هم صدا شدم:

داغ سلامت گلال

مه سلامت گال

همراهان عبارتند بودند

1-   اسلام آب روشن

2-     حسن شجاع

3-     خلیل بهمنی فر

4-     ابوالفضل مددی

6-     یوسف جعفرزاده و همراه با اقازده اش

8-     باقر  امیر سلیمانی

9- خلیل آقا پور

10-جعفر تبریزی

uaعشایر سهند

در دامنه ها و دره هاي باصفاي سهند كه مراتع عالي و چمنزارهاي پربركتي همه جاي آن را پوشانده است به تعدادي از كوچ نشينان آذربايجان از ديرباز اين امكان داده شده كه روال و سنت عشايري ، در منطقه ييلاقي سهند به امر دامپروري و كوچ نشيني بپردازند.طوايف مهم و معروف مستقر در ييلاق سهند كه تابستانها در اين كوهستان اقامت داشته و به زندگي ايلاتي خود ادامه مي دهند ميتوان از طايفه هاي آق باشلو ، بالكانلو ، چلبيانلو ، حاج عليلو ، حيدرلو، قره موسالو و يار احمد اشاره نمود .اكثرطوايف و خانوار كوچ نشين سهند قشلاق را در روستاهاي شهرستانهاي مهاباد ، مياندوآب ، مراغه و بناب بسر برده و تابستانها به ييلاق سهند كوچ مي كنند و در دره هاي باصفاي بايندر ، شاه يوردي ( ايل يوردي ) گوي دره ، توپراقلوچاي و دودانلو به امر دامپروري ايلاتي مي پردازند .در این صعود با طایفه که به ریاست حاج گلشاد پناهی کوچ می کنند آشنا شدیم که متاسفانه خود جاج گلشاد به رحمت خدا رفته بود که خدا روح اش شاد کند این طایفه از میاندوآب به این منطقه کوچ می کنند

 


قله های سهند

بلندترین قله سهند به نام جام داغی است به ارتفاع 3750 متر. این كوه تعداد زیادی قله های آذرین دارد كه بلندی 17 قله آن از 3000 متر تجاوز می كند. از شهرستان تبریز حداقل هشت قله كوهستان سهند به وضوح دیده می شود، ارتفاع آن ها از 3200 متر بیشتر است. (نظیر سلطان داغی در غرب و كریم داغی در شرق) این ارتفاعات قابل ملاحظه و بلند، رطوبت هوای مناطق مجاور را به سوی خود جذب می كند به نحوی كه تا اوایل تیرماه از برف پوشیده شده است و گاهی در دامنه ها و جبهه های شمالی آن، برف از سالی به سال دیگر نیز باقی میماند. سهند را به دلیل انبوهی گیاه و چمن و گل و مرتع، عروس كوهستانهای ایران می گویند زیرا سطح تمام منطقه كوهستان پوشیده از گیاه، چمن، گل و مرتع است. سهند در بهار گلزاری بی بدیل است.

راه های صعود

سرپرست گروه تصمیم گرفت از طریق شمالی آن و از راه دره شاه یوردی  به قله جام صعود کند .میدانستم که راه زیادی در پیش داریم و اصولا این مسیر یک و نیم روزه هست که ما میخواستیم یکروزه انجامش بدیم و بنابر این قرار را صبح روز جمعه ساعت 6/45 گذاشتیم که بلافاصله بعد از نماز صبح حرکت کنیم ولی با تاخیر20 دقیقه ای که از جانب من اتفاق افتاد در ساعت 7 از تبریز حرکت کردیم و با عبور از روستاهای قره بابا و آتاجان, به روستا و سد خاکی کلقان رسیدیم که این سد هنوز به بهره برداری نرسیده و 3 رودخانه علیجان-قلیجان -قازان قوزان به آن میریزند , و بعد از آن به دهناب رسیدیم که از آن پس جاده خاکی میبود و با ادامه مسیر قبل از روستاهای سیرر به یک دوراهی رسیدیم که به سمت راست تغییر مسیر دادیم و از روستای خاچیک (خچی) گذشتیم به شاه یوردی که چادرهای عشایر درآن پیدا میشد رسیدیم





+ نوشته شده در  92/06/02ساعت 11:47  توسط ابوالفضل مددی  | 

فرایند مهاجرت روستا به شهر در روستای غریبدوست

مهاجرت از پيچيده ترين پديده‌هاي اجتماعي است كه عوامل مختلف اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي و حتي شرايط محيط طبيعي،  هم درمبدأ و هم درمقصد،  در چگونگي آن تاثير دارند.  

درچند دهه‌ي  اخير شيوه‌ي  عمل نظام اجتماعي ـ اقتصادي حاكم بركشورمان به همراه تنوع وگوناگوني درشرايط محيط طبيعي،  اجتماعي ـ فرهنگي سبب شده است تا روستاها نتوانند همگام با تحولات جديد بوجود آمده حركت نمايند. به گونه اي كه در اغلب موارد ضمن از دست دادن كاركرد هاي خود،  با كاهش جمعيت و بروز  پديده‌ي  مهاجرت روبرو شده اند.  تاحدي كه تداوم اين روند , تخليه و نابودي بسياري از روستاها را نيز درپي داشته است.

      مهاجرت روستا ـ شهري ازجمله رويدادهايي است كه وقوع گسترده‌ي  آن دردهه‌هاي اخير مسايل عديده اي را به لحاظ مختلف اجتماعي، اقتصادي وكالبدي در سطح كشورمان موجب شده است.  پديده‌ي  مذكور شكلي از اشكال تحرك فضايي جمعيت است كه به مثابه‌ي  يكي از مهمترين عوامل دگرگون كننده‌ي  فضاهاي شهري و روستايي از نقطه نظر ساخت وكاركرد محسوب مي‌شود.  بنابراين مهاجرت روستايي،  معلول تحولات جامعه‌ي  روستايي دراثر عوامل دروني و به ويژه بيروني است.  به طوري كه ازيك طرف معلول تحولات اقتصادي و اجتماعي روستاها بوده و ازطرف ديگربه مثابه‌ي عاملي براي ايجاد تحولات بعدي محسوب مي‌شود.   

    مهاجرت هاي روستايي درايران دو وجه عمده دارد ؛ بخشي از مهاجرت ها ناشي از مهاجرت جمعيت اضافي يا اصطلاحاًً سرريز جمعيت روستاها است[1] كه  مهاجرتي طبيعي و منطقي است. اما بخش ديگر مهاجرت توأم با تخليه‌ي  روستا از نيروي فعال مي باشد كه اين مقوله براي بقاي روستاها و حفظ توليد محصولاتي كه در روستا توليد مي‌شود نگران كننده است. در حالي كه براي خود روستاييان مطلوب بوده و آنها به اميد دستيابي به شرايط زندگي بهتر مهاجرت مي نمايند.

    بخش دوم مهاجرت در نتيجه‌ي  اجراي ناقص اصلاحات ارضي،حاكم شدن « اقتصاد رانتي2 »به ويژه از دهه‌ي  1340تاكنون و خواست اراده‌ي  حاكميت سياسي و دولت برنامه اي و توسعه گرا3 جهت تسريع بخشيدن به روند رشد و توسعه و اقدامات از « بالا به پايين1  »صورت گرفته است.  به طوري كه اجراي برنامه ها با اهرم هاي برون زا باعث اختصاص بيشترين امكانات توسعه اي به شهرها شده،  با اين تصور كه تجمع زيرساخت ها و سرمايه ها در شهرها (الهام گرفته از نظريه‌ي  قطب رشد) زمينه‌ي  انتشار و پخش توسعه به ساير نقاط سرزمين را ميسر خواهد ساخت.  ليكن گذشت زمان نشان داد، شهر كه تا پيش از اين رشدي محدود و مشروط داشت و در ارتباط با مجموعه‌هاي روستايي پيرامون خود2 بود  ارتباط آن با فضاهاي روستايي اطراف(به نسبت گذشته)گسسته شد و مستقل از آنها به رشد و توسعه‌ي  خود ادامه داد.  به دنبال اين شرايط،  شهر (به ويژه كلان شهر تهران ) براي رشد و توسعه‌ي  خود با دست اندازي به منابع طبيعي و انساني پيرامون و انتقال آنها در خود،  روابطي را با حوزه‌هاي روستايي اطراف خود برقرار كرد كه از ماهيتي نابرابر و نا متعادل برخوردار است.

     پيامد اين شرايط،  تضعيف رو به تزايد فضاهاي روستايي و قطبي شدن جمعيت، فعاليت ها و امكانات در كلان منظومه‌ي  شهري تهران به علت صرفه جويي هاي ناشي از مقياس شده است.  در حاليكه،  عرصه‌هاي روستايي عليرغم دارا بودن امكانات مورد نياز،  رشد و توسعه نيافتند و در نهايت چنين شرايطي منجر به شكل‌گيري نابساماني در عرصه‌هاي اقتصادي ـ اجتماعي و سازمان فضايي سكونتگاه‌هاي روستايي شده است.

مهمترين آنها عبارت است از:

1- به هم خوردن تعادل در ساخت و كاركرد فضايي استان و قطبي شدن جمعيت و فعاليت ها و تاسيسات زيربنايي درشهر و محدوده‌هاي معين و محروم شدن نقاط روستايي مهاجرفرست از دريافت خدمات و امكانات اقتصادي بدليل دارا نبودن حد و آستانه‌ي  جمعيتي لازم.  

  2- به هم خوردن ساختار جمعيتي وشغلي و همچنين تركيب سني و جنسي جمعيت , پيري جمعيت و كاهش شديد جمعيت جوان و فعال.

3- عدم شكل گيري مراكزخدمات اقتصادي و اجتماعي در سطوح ميانه و پايين در نواحي روستايي  مهاجر فرست.  اين مقوله باعث تشديد بيش از بيش روند مهاجرفرستي روستاها مي‌شود.  

4- عدم بالندگي نيروهاي مولد و روابط توليدي و در نتيجه عدم تكامل و تحول نظام بهره برداري سنتي ـ  دهقاني.

5- عدم بهره برداري بهينه ازمنابع طبيعي و امكانات اقتصادي موجود.

6- خالي شدن روستاها ازمنابع مالي و عدم شكل گيري پس انداز , سرمايه و سرمايه گذاري و. ....

7 ركود فعاليت هاي كشاورزي وغيركشاورزي.

8- خالي شدن روستا از نيروي كار باعث ايجاد الگوي نابرابر نيروي كار مي‌گردد و روستا را ازتحول اساسي باز     مي‌دارد.  

      بنابراين مهاجرفرستي روستاها  بوپژه در نواحي حاشيه اي (كوهستاني شمال وبياباني جنوب) باعث ناپايداري سكونتگاه‌هاي روستايي شده است.  به‌طوري‌كه ازيك طرف عامل تشديد توسعه نيافتگي نواحي مهاجر فرست و از طرف ديگر عامل ايجاد نارسايي هاي ساختي ـ كاركردي دراين نواحي شده است.  چگونگي وضعيت فوق و نارسايي نظام فضايي بويژه در نواحي حاشيه اي مناطق وعدم وجود سلسله مراتب منطقي نقاط مركزي كه كانون هاي زيستي كوچك را با مراكز سطوح پايين و ميانه و كلان پيوند دهد , يكي از عوامل بسيار مهم تحرك فضايي جمعيت (مهاجرت) است.  بدين ترتيب تدوين طرح و برنامه و ارائه راهبردهاي علمي و عملي براي اصلاح ساختار فضايي كانونهاي زيستي و سازمان فضايي آنها ضرورتي اجتناب ناپذير است.

مروري اجمالي بر مباني و چهارچوب نظري تحقيق

براي تبيين فرضيه‌ها كه متكي بر تئوريها،  يافته‌‌ها و بنيان هاي نظري تحقيق هستند، بررسي نظريه‌هاي مختلف در زمينه‌ي ‌ مهاجرت هاي روستاـ شهري تاثير زيادي در شناخت و تحليل مسائل اقتصادي و اجتماعي روستاهاي مهاجرفرست دارد.  از اين رو در اينجا، براي درك بهتر فرضيه‌هاي تحقيق به اجمال برخي نطريه‌هاي مربوط به مهاجرت  روستا ـ شهري و نتايج مورد استفاده از آنها(كه درفصل دوم به تفصيل آمده ) را مرور مي نمائيم.  كه مهمترين اين نطريه ها عبارتند از:

نظريه‌ي  راون اشتاين , نظريه‌ي  هانري مندارس , آرتور لوئيس , گونار ميردال , اورت.  اس. لي , مايكل تودارو , آكين , آل.  موبوگنج , گري.  ال.  هانت و... است.  

بطور كلي نظريه‌هاي مذكور داراي نقاط قوت و ضعف هايي براي تحليل پديده‌ي  مهاجرت مي باشند و انتقادهايي هم بر آنها وارد است.  ولي در هر صورت در اين نظريه ها اصول و قواعد نظام مندي تدوين شده كه مي تواند درتحليل و تدوين و تبيين فرضيه ها مورد استفاده قرار گيرند.  برخي از اصول  و قواعد كلي استنباط شده از نطريه‌هاي مذكور به شرح زير است :

1- تفاوت در توسعه‌ي  زيربناها و امكانات اقتصادي و اجتماعي باعث شكل گيري جريان مهاجرت و ادامه‌ي  روند آن از مركز كمتر توسعه يافته به قطب هاي برزگ صنعتي و تجاري (شهرها) مي‌شود (راون اشتاين , لي , تودارو ) .   

 2- جاذبه‌هاي اجتماعي و اقتصادي و فرصت هاي مناسب جهت كسب و درآمد بيشتر در مناطق شهري و دافعه‌هاي روستايي جريان مهاجرت را از روستا به شهر مداوم مي سازد. ( راون اشتاين , هانري مندراس،   لي , تودارو , هانت ).  

3- بالا رفتن سطح سواد ( بويژه تحصيلات عاليه ) و آگاهي اجتماعي , روند مهاجرت روستاها را بيشتر مي‌كند.(  هانري مندراس , لي ).

4- انباشت سرمايه وسرمايه گذاري درنواحي روستايي روند مهاجرفرستي را كند مي‌كند (لوئيس , ميردال , بوگ).

          5- تفاوت هاي ساختاري از بعد توسعه واشتغال درجوامع روستايي وشهري موجب مهاجرت روستاييان به شهرها مي‌شود (لوئيس, لي).

           6- نابرابريهاي منطقه اي متا‏ثر ازنقش و سياست هاي دولت و نظام اجتماعي ـ اقتصادي باعث مهاجر فرستي روستاها مي‌شود (ميردال , تودارو , هانت , بوگ).  

           7- مهاجرت روستا ـ شهري تنها به عنوان حركتي خطي , يك جهتي و كششي نيست , بلكه به مثابه‌ي  حركتي دوري با وابستگي متقابل , پيش رونده‌ي  پيچيده و خود تغييردهنده‌ي  سيستمي است.  كه درآن ,تغيير درهر جزء مي تواند بر كل سيستم تاثير بگذارد (موبوگنج) .    

  8- با يك الگو نمي توان پديده‌ي  مهاجرت و مهاجرفرستي را تحليل كرد, بلكه مجموعه اي از الگوها و درارتباط با هم مهاجرت را بطور دقيق تبيين مي‌كند ( ريچيموند , ورما) .

9- در كشورهاي درحال صنعتي شدن مهاجرت از روستا به شهر در كليه سطوح تحصيلي و مهارتي بسيار بالا است و روستاها در حال تخليه شدن هستند (ريچيموند , ورما) .

10- دستيابي به امكانات و تسهيلات رفاهي عاملي مهم در مهاجرت روستاييان به شهرهاست (هانت) .

11- در روستاهاي مهاجر فرست زمينه‌ي  مناسب براي شكوفايي استعدادهاي افراد , رشد شخصيت و... مهيا نمي باشد (بوگ).

فرایند مهاجرت در روستای غریبدوست از دهه چهل شروع شد و در دهه 50 و 60 به اوج خود رسید و هم اکنون این فرایند نیز ادامه دارد لاز م به ذکر است که دردهه 40 تنها و 50 ده الی 15 خانوار از روستا به شهر تهران مهاجرت و  در فلاح و نواحی پیرامون راه آهن سکنی گزیده بودند . در این دهه نیز تعداد 5 الی 6 خانوار به شهر تبریز مهاجرت و  در محله مارالان و حافظ ساکن شدند . اما اوج مهاجرت در دهه 60 به بعد در این روستا آغاز شد و در کرج در محله بنام منظریه  و در قم در نیروگاه و در اسلام شهر و اکبر اباد و سلطان آباد ساکن شدند و تعدادی نیز به تبریز مهاجرت و در مارالان و قورقخانه ساکن شدند. هم اکنون این مهاجران در شهرهای یاد شده زندگی می کنند . خوشبختانه در کرج و قم دارای حسنیه و محل تجمع هستند و لی در تهران و اسلامشهر و تبریز بعلت پراکندگی و کم بودن فاقد محل تجمع هستند و ادامه این روند باعث خواهد شد که نسل های بعدی همدیگر را نشناسند ولی در قم و کرج این محل های تجمع باعث افزایش پیوستگی در بین مهاجران خواهد شد.    



-1 نظريه ساده مازاد جمعيت، بدون توجه به تحولات دائمي سطح فن شناسي و تجهيزات سرمايه اي و دادوستد بين بخش كشاورزي و غيركشاورزي با تمركز بر يك نسبت مشخص، يعني نسبت جمعيت به زمين، سعي مي‌كند به شماري ازنيروي كار برسد، كه داراي بازده نهايي صفر هستند. رئيس دانا،  فريبرز، فصلنامه‌ي  جمعيت، پاييز و زمستان 1376, صص 65-34

2- «The Renter Economic» اقتصادي است كه اساسا توسط هزينه‌هاي دولت حمايت و تغذيه مي‌شود و در حالي كه دولت خودش از رانتي كه از خارج سرچشمه مي‌گيرد حمايت مي‌شود (درآمد نفت). در اين خصوص ر.ك، Beblawi, Hazem, and Luciani, Glacomo, (1987),pp.1-21.

 

3 با تاسيس سازمان برنامه درسال 1327 رسماً برنامه ريزي در ايران آغاز گرديد وازسال 1327 تاكنون تعداد 5 برنامه عمراني درقبل از انقلاب و 3 برنامه بعداز انقلاب به اجرا گذاشته شد وبرنامه چهارم در حال تدوين مي باشد .

1  «توسعه‌ي ‌ از بالا» در نظريه‌ي ‌اقتصادي نتوكلاسيك ريشه دارد و نمود فضايي آن، مفهوم «قطب رشد» است. در توسعه‌ي  از بالا، اعتقاد به منشاء خارجي، جهت‌گيري,  ماهيتاً صنعتي ـ  شهري و فن‌آوري سرمايه‌ بر پروژه‌هاي بزرگ براي بازار خارجي، نسبت داده مي‌شود .استور، والتر. و دي. ار. فريزر تايلر، 1368، صص 24-23

2 – اهلرس , اكارت , 1380 , صص 236- 224

+ نوشته شده در  92/04/30ساعت 12:46  توسط ابوالفضل مددی  | 

گزارش صعود به قله كمتال

 جمعه23/1/92

صعود به قله كمتال

سرپرست برنامه : عبدالرضا نویدی

گزارش صعود به قله كمتال

بنام خدا

جهت صعود به قله کمتال عصر پنجشنبه از شهر تبریز حرکت به هادی شهر و سپس به ایستگاه قرنطینه در نودوز رفتیم و شب را در ایستگاه استراحت نمودیم. در شب پنجشنبه از امام زاده سید محمد (ع) هم دیداری و هم زیارتی نمودیم .صبح روز جمعه حدود ساعت 5/5 بعد از سوار شدن به مینی بوس از ایستگاه  به طرف قله حركت كردیم . بعد از طی مسیر توسط مینی بوس بالاخره به پای كوه رسیدیم جهت صعود به قله مسیر جدیدی انتخاب  و بطرف کوه حرکت کردیم و در بعضی از جاها صخره نوردی نموده و طی 4 ساعت کوهنوردی به قله كمتال رسیدیم در موقع برگشت از قله كمتال از همین ابتدای كوه از شیب نسبتا تندی شروع می شد به طرف پایین حرکت نموده به دره ای زیبا كه پیرامونش را درختان جنگلی فرا گرفته رسیدیم وحدود دو ساعت از این مسیر که سنگلاخ است حرکت و به محل معروف چشمه تخته بولاغ رسیدیم  و از آب گوارای چشمه سیراب شدیم. عده ای از كوهنوردان هم آنجا بودند ه باهاشون آشنا شدیم و از صدای خوب دوتا از این كوهنوردان كه آهنگ تركی اجرا كردند، هم استفاده كردیم . از گروه خودمان که حاج اسلام با صدای زیبا خود آوازی در ستایش کوه و مه و چوبان گوسفندان خواند و ماها با هم صدا شدم:

داغ سلامت گلال

مه سلامت گال

بعد از دوساعت از مسیره دره که حرکت در آن سخت وطاقت فرسا در زیر آفتاب سوزان بالاخره به کناره جاده اسفالت رسیده و منتظر مینی بوس شدیم ساعت 3 بعد از ظهر راهی شهر هادی شهر شده و از آن جا به مرند و صوفیان رفتیم و در ساعت 5 ناهار خوردیم و در نزدیک تبریز که دوتا هندوانه خریدیم زیر بارش باران نوش جان کردیم ،سپس  به طرف تبریز حركت كردیم. این برنامه هم با كمك خدا به خوبی وخوشی پایان پذیرفت واز خدای متعال به جهت یاریمان شاكریم.

همراهان عبارتند بودند

1-     فرزاد مقیمی

2-     اسلام آب روشن

3-     زرشناس

4-     حسن شجاع

5-     ابوالفضل مددی

6-     نقی عظیمی

7-     خلیل بهمنی فر

8-     صمد جهانبخش

+ نوشته شده در  92/03/04ساعت 13:59  توسط ابوالفضل مددی  | 

نظرية‌ مركز - پيرامون‌:

 «جان‌ فريدمن‌» يكي‌ چند از نويسنده ای است‌ كه‌ چارچوبي‌ كم‌ و بيش‌ هماهنگ‌ براي‌ ساختار منطقه‌اي‌ ارائه‌ مي‌دهد. وي‌ ضمن‌ فاصله‌ گرفتن‌ از بحث‌ صرفاً اقتصادي‌، به‌ سمت‌ پيوندهاي‌ بين‌ قطبي‌ شدن‌ منطقه‌اي‌، كنش‌هاي‌ متقابل‌ و نظريه‌ سازي‌ حركت‌ مي‌كند. به‌ عقيده‌ وي‌ هر كشوري‌ از يك‌ بخش‌ هسته‌اي‌ و نواحي‌ پيراموني‌ تشكيل‌ مي‌شود و اين‌ حقيقت‌ نظام‌ شهري‌ است‌ كه‌ مناطق‌ هسته‌اي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد و نواحي‌ پيراموني‌ نيز براساس‌ روابطي‌ كه‌ با هسته‌ مربوطه‌ دارند تعريف‌ مي‌شوند. مناطق‌ هسته‌اي‌ اثر تعيين‌ كننده‌اي‌ بر پيرامون‌ داشته‌ و برتري‌ خود را بر آنها اعمال‌ مي‌كنند(مهندسان مشاور )ِDHV ) از هلند ص 48 ). 

همانطور كه‌ بروكفيلد در تفسير كار فريدمن‌ اشاره‌ مي‌كند، نوآوري‌ در مناطق‌ مركزي‌ بيشتر است‌ و بخشي‌ از نظامهاي‌ رده‌ بالا را تشكيل‌ مي‌دهد، بطوري‌ كه‌ فرآيند هماهنگي‌ پيش‌ رونده‌ به‌ صورت‌ خودجوش‌ در رشد منطقه‌اي‌ ممكن‌ است‌ نتايج‌ مثبتي‌ داشته‌ باشد، اما سرانجام‌ غيرعملي‌ خواهد شد، مگر اينكه‌ آثار گسترش‌ توسعه‌ منطقه‌ هسته‌اي‌ به‌ پيرامون‌ قابل‌ تسريع‌ بوده‌ و وابستگي‌ به‌ منطقة‌ هسته‌اي‌ كاهش‌ يابد)ِDHV ) از هلند ص 49 ). 

 مدل‌ فريدمن‌ براساس‌ اصول‌ زير استوار است‌:

 نخست‌، رابطه‌ مركز و پيرامون‌ را مي‌توان‌ اساساً يك‌ رابطه‌ استعماري‌ دانست‌، ظهور ساختار قطبي‌ شده‌ معمولاً با جابجايي‌ عوامل‌ اصلي‌ توليد يعني‌ ارز خارجي‌ و مواد خام‌ همراه‌ است‌.

 دوم‌، تا وقتي‌ كه‌ پيرامون‌ به‌ صورت‌ توليد كنندة‌ عمده‌ محصولات‌ كشاورزي‌ و مواد معدني‌ باقي‌ بماند، رابطه‌ تجاري‌ به‌ نفع‌ مركز خواهد بود.

 سوم‌، نابرابريهاي‌ رو به‌ رشد منطقه‌اي‌ منجر به‌ فشارهاي‌ سياسي‌ به‌ منظور برگرداندن‌ جريان‌ منابع‌ به‌ مركز كه‌ همواره‌ به‌ طور سنتي‌ برقرار بوده‌ است‌ و كمك‌ به‌ افزايش‌ درآمد سرانه‌ در پيرامون‌ تا سطح‌ تساوي‌ تقريبي‌ با بقيه‌ كشور شود[1].

 در چنين‌ چارچوبي‌ است‌ كه‌ مسئله‌ محوري‌ مكانيزم‌ برانگيختن‌ و يا توقف‌ رشد پيرامون‌ مطرح‌ مي‌شود، همانطور كه‌ در نظريه‌ قطب‌ رشد آمد، دو نيرو از مركز به‌ پيرامون‌ وارد مي‌شود كه‌ يكي‌ براي‌ رشد پيرامون‌ مساعد و ديگري‌ نامساعد است‌. جريان‌ سرمايه‌ گذاري‌ از مركز به‌ پيرامون‌، خريد مواد اوليه‌ براي‌ صنايع‌، استفاده‌ از پيرامون‌ به‌ عنوان‌ مركز گذران‌ اوقات‌ فراغت‌ و خريد محصولات‌ پيرامون‌ توسط‌ مركز را مي‌توان‌ جريان‌ مساعد دانست‌. ميردال‌ اين‌ نيرو را «اثر پخش‌» و هيرشمن‌ آن‌ را «اثر تراوش‌» مي‌خواند. كار اين‌ دو نيرو منجر به‌ ايجاد مراكز جديد در پيرامون‌ ميشود. نيروي‌ دوم‌ كه‌ براي‌ رشد پيرامون‌ نامساعد است‌ همان‌ جريان‌ يافتن‌ نيروي‌ كار و سرمايه‌ از پيرامون‌ به‌ مركز، به‌ خاطر بازده‌ مطلوب‌تر و مطمئن‌تر آن‌، ناتواني‌ فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ پيرامون‌ در رقابت‌ با محصولات‌ مركز و آثار رواني‌ و افسردگي‌ وانزواطلبي‌ در فرهنگ‌ پيرامون‌ بخاطر عقب‌ ماندگي‌ آن‌ كه‌ توأم‌ با رد ارزشهاي‌ مركز است‌، مي‌باشد. از نظر فريدمن‌ گسترش‌ ارزشها و هنجارهاي‌ پيشرفته‌تر مركز در پيرامون‌ از الزامات‌ توسعه‌ است‌. اين‌ نيرو را ميردال‌ «اثر پس‌ موج‌» و هيرشمن‌ آن‌ را «اثر قطبي‌ شدن‌ يا جذب‌» مي‌نامد. آنچه‌ از نظر توسعه‌ منطقه‌اي‌ اهميت‌ دارد تعادل‌ نسبي‌ بين‌ اين‌ دو نيرو است‌. اگرقطبي‌ شدن‌ غالب‌ شود، پيرامون‌ بصورت‌ ناحيه‌اي‌ عقب‌ مانده‌ و كاملاً وابسته‌ به‌ مركز باقي‌ مي‌ماند. در حالي‌ كه‌ با  غلبه‌ اثرپخش‌، يكپارچگي‌ حاكم‌ شده‌ و نظام‌ فضائي‌ نسبت‌ متجانس‌ برقرار مي‌شود و پيرامون‌ از ميان‌ مي‌رود.  هرچه‌ كه‌ مركز براي‌ رشد خود بيشتر بر ستانده‌هاي‌ پيرامون‌ متكي‌ باشد اثر پخش‌ بيشتر غالب‌ خواهد شد. 

 در مورد اينكه‌ نتيجه‌ متقابل‌ ميان‌ اين‌ دو نيرو چه‌ خواهد شد، نظرات‌ متفاوت‌ است‌. هيرشمن‌ مي‌گويد: دير يا زود مركز مجبور است‌ كه‌ تراكم‌ و ازدحام‌ خود را از ميان‌ ببرد و بر مشكل‌ كمبود عرضه‌ غالب‌ شود و بازار خود را افزايش‌ دهد كه‌ در اينجا سياست‌هاي‌ آگاهانه‌ و سنجيده‌ مي‌تواند نقش‌ مهمي‌ در تقويت‌ اثرپخش‌ داشته‌ باشد، ولي‌ گونارميردال‌ در اين‌ مورد بدبين‌ است‌ و اعتقاد دارد كه‌ اگر دخالت‌ دولت‌ را كنار بگذاريم‌ اين‌ فرآيند خود به‌ بيشتر شدن‌ اختلافات‌ منجر نمي‌شود و اگر هم‌ دخالتي‌ بايد شود از مراحل‌ اوليه‌ توسعه‌ بايد آغازشود[2].

 

نقد نظريه‌ مركز - پيرامون‌

 دورانت‌  در مقاله‌ معروف‌ خود «نقدي‌ بر نظريه‌هاي‌ قطب‌ رشد و مركز در برنامه‌ ريزي‌ منطقه‌اي‌» اين‌ نظريه‌ را اينگونه‌ ارزشيابي‌ مي‌كند:

 مفهوم‌ مركز - پيرامون‌ بنحوي‌ كه‌ توسط‌ فريدمن‌ توصيف‌ شده‌ و ديگران‌ آن‌ را مورد بحث‌ قرار داده‌اند اميدبخش‌ترين‌ ديدگاه‌ را در ميان‌ همه‌ آنچه‌ كه‌ نقد كرديم‌ دارد، پرداختن‌ به‌ كل‌ فضاي‌ اقتصادي‌ در يك‌ منطقة‌ مفروض‌ به‌ جاي‌ سروكار داشتن‌ با نقاط‌ يا نواحي‌ خاص‌ از آن‌ و همچنين‌ تعريف‌ كردن‌ زير منطقه‌هاي‌ پيرامون‌ براساس‌ آن‌ دسته‌ از مسائلشان‌ كه‌ نياز به‌ راه‌ حل‌ دارند قدم‌ پرارزشي‌ است‌. پيوندهايي‌ كه‌ بين‌ مدل‌ و نظم‌هاي‌ مشاهده‌ شده‌ تجربي‌ در مراحل‌ مختلف‌ رشد اقتصادي‌ ديده‌ مي‌شود، به‌ آن‌ به‌ عنوان‌ تئوري‌ توزيع‌ فضايي‌ توسعه‌ در طول‌ زمان‌ جاذبه‌ خاصي‌ مي‌دهد و تلاشهايي‌ را كه‌ براي‌ مورد توجه‌ قرار دادن‌ متغيرهاي‌ غير اقتصادي‌ در اين‌ زمينه‌ صورت‌ گرفت‌، حركت‌ هايي‌ در جهت‌ صحيح‌ بوده‌ است‌. با اين‌ وجود ارزش‌ مدل‌ مركز - پيرامون‌ در موارد خاص‌ هنوز بخاطر توسعه‌ يافتگي‌ نسبي‌ آن‌ محدود است‌، هرچند كه‌ چون‌ با نظام‌  ، بصورت‌ نظام‌ برخورد مي‌كند. به‌ جاي‌ آن‌ كه‌ بخش‌هايي‌ از آن‌ را برداشته‌ و بطور منفك‌ بررسي‌ كند بصورت‌ ابزار ارزشمندي‌ براي‌ برنامه‌ ريزي‌ منطقه‌اي‌ در مي‌آيد. عليرغم‌ نكات‌ مثبت‌ تئوري‌ بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ اين‌ نظريه‌ مثل‌ بسياري‌ ديگر از نظريه‌هايي‌ كه‌ در برنامه‌ ريزي‌ منطقه‌اي‌ رايج‌ بوده‌ و هم‌ اكنون‌ مورد ترديد قرار گرفته‌اند بيش‌ از حد به‌ جنبه‌ خارجي‌ و شهري‌ توليد منطقه‌اي‌ بها مي‌دهد. واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر چه‌ محرك‌ تغيير پيرامون‌ از مركز مي‌آيد و تقابل‌ و تضاد ميان‌ اين‌ دو انگيزه‌ توسعه‌ در پيرامون‌ بوجود مي‌آورد، اما بدون‌ تغيير ساختاري‌ در پيرامون‌ اين‌ بخش‌ از اقتصاد حتي‌ توان‌ گرفتن‌ و واكنش‌ نشان‌ دادن‌ به‌ تحريكات‌ خارجي‌ را نخواهد داشت‌. اهميت‌ شهر به‌ عنوان‌ پيشاهنگ‌ نوآوري‌ و توسعه‌ بجاي‌ خود، پس‌ از وارد شدن‌ ضربه‌ تغيير ارزش‌، فقط‌ بازسازي‌ و اصلاح‌ روابط‌ اقتصادي‌، اجتماعي‌ و در نتيجه‌ تغييرات‌ فضايي‌ از روستاست‌ كه‌ پيرامون‌ را دگرگون‌ ساخته‌ و يكپارچگي‌ فضايي‌ توسعه‌ را بوجود مي‌آورد[3].



[1] - اجلالي‌، پرويز،تحليل‌ منطقه‌اي‌ و سطح‌ بندي‌ سكونتگاهها، 1370، صص 47-46

[2] - اجلالي‌، پرويز،تحليل‌ منطقه‌اي‌ و سطح‌ بندي‌ سكونتگاهها، 1370، صص 47-48

[3] - اجلالي‌، پرويز،تحليل‌ منطقه‌اي‌ و سطح‌ بندي‌ سكونتگاهها، 1370، صص54-53 

+ نوشته شده در  91/12/24ساعت 8:15  توسط ابوالفضل مددی  | 

تئوري‌ يا راهبرد توسعة‌ روستا - شهري‌

 بدنبال‌ استفاده کشورهای کانادا، فرانسه ، انگلستان، ایالات متحده ، استرالیا، برزیل و مالزی از راهبرد های توسعه منطقه ای (راهبرد صنعتی شدن شتابان و قطب‌‌ رشدو ..)، كشورهاي‌ هند ، تلیند ، فیلیپین ، اندونزی و کره جنوبی در قاره‌ آسيا پس‌ از استقلال‌، اين‌ راهبرد را محور برنامه‌هاي‌ خود قرار دادند. استدلال‌ آنها چنين‌ بود كه‌ رشد صنعتي‌ در قالب‌ مراكز و قطب‌هاي‌ رشد، موجبات توسعه سریع شرکتهای صنعتی زمينة‌ توسعة‌ اقتصادي‌ - اجتماعي‌ و فضايي‌ - آمايشي‌ برای ملتهای خود  فراهم‌ مي‌آورد. در مورد اخير فرض‌ آنها اين‌ بود كه‌ اين‌ مراكز و قطب‌ها (چند مرکز شهری بزرگ)مي‌توانند با انتقال‌ و پخش‌ منافع حاصله از توسعه به سراسر سرزمین ملی ‌، بخصوص ‌ نواحي‌ عقب‌ مانده‌ پيرامون‌ خود زمينه‌ توسعه‌ آمايشی آنها را فراهم  آورند.

مدعیان این راهبرد می گفتند که سرمایه گذاری ها باید بعد فضایی بیابد. اگرچه کارایی سرمایه گذاری با تمرکز در بدو امر در چند قطب و مرکز شهری برزگ به حدکثر برسد ، اما ملاحظات مربوط به عدالت اجتماعی ، اعمال یک سیاست عدم تمرکز را ایجاب می کندو برای اینکه بعد فضایی به برنامه ریزی  رشد ملی داده شود باید اقلاً سه سطح از مجموعه فضایی را در برگیرد: 1- شهری ، 2- منطقه ای، 3- ملی، آنها مدعی بودند که از این طریق یکپارچگی فضایی در اقتصاد ملی به دست خواهد آمد.(ص 9و10)  

 

منابع اصلی تامین راهبرد الگوی صنعتی شدن شتابان:

صادرات مواد اولیه ، 2- سرمایه گذاری خصوصی خارجی ، 3- کمک های بین المللی ، 4- ظرفیت داخلی کشور برای پس اندازکه عمدتا از بخش کشاورزی تامین می شد متکی بود. سه تای آنها شریانهای توسعه کشور را به نظام سرمایه داری جهانی پیوند می داد . سرمایه گذاری دولتی قرار بود برای ایجاد زیر بناهای اجتماعی بکار رود تا از فعالیتهای بخش خصوصی در بخش صنعت حمایت به عمل آید. قرار بود که دولت در فعالیتهای صنعتی جدید  مشارکت کند و در دست سرمایه گذاران بخش خصوصی باقی بماند(ص 13و14).

 

متاسفانه پيامدهاي‌ راهبرد اول (صنعتي‌ شدن‌: جانشین کردن واردات صنعتی) درهرد بعد فضایی و غیر فضایی خود به توقعاتی که از آن می رفت جواب نداد  و نتايج‌ مورد انتظار را ببار نياورد.  تا نيمه‌ دهه‌ 70 روشن شده بود که راهبرد صتعتی شدن شتابان ، نه تنها شاهراه شتابان توسعه ملی نبوده است ، بلكه‌ پيوسته‌ به‌ ايجاد و تحكيم‌ مجموعه‌اي‌ از ساختارهاي‌ مشابه‌ اقتصادي‌ - اجتماعي‌ و آمايشي‌ انجاميده‌ و می انجامد.كه‌ مي‌توان‌ اين‌ ساختارها را «ساختارهاي‌ دوگانة‌ وابستگي‌» ناميد(ص 15). مدل مرزبور ، تضادهای در حد بحران در ساخت توسعه ملی ایجاد کرد و باعث تشدید عدم تعادلهای ساختاری شد.

 

وابستگی دوگانه :

- در بعد عمودی : مجموعه ای از ساختارهاهای متفاوت و متقابل را نشان می دهد :

1-    تسلط بخش شرکتی بر بخش سنتی خانواری اقتصاد

2-    تولد طبقه نخبه بر خاسته از شهر و تسلط آنها بر توده های دهقانی و کارگران کشاورزی بی زمین در مناطق روستایی و کارگران شهری

3-    تسلط تکنولوژی سرمایه بر وارداتی برتکنولوژی بومی در پروسه رقابت 

-        در ابعاد افقی ، در بهترین حالت ، در تعداد کمی  از مناطق هسته ای برتوسعه شهری متجلی می شود . این هسته ها مسیر توسعه اقتصادی مناطق و نواحی اطراف خود را تحت تاثیر قرار می دهند.

وابستگی دوگانه ، البته بیش از روابط دوگانه متضاد است.وابستگی دوگانه عبارت از شیوه خاص ادغام اقتصاد ملی در نظام سرمایه داری جهانی .اجزای عمودی تولید شهرکتها ، طبقه نخبه  شهری ، تکنولوزی سرمایه بر در این هسته متمرکز هستند .این نواحی نقش دوگان ایفا می کنند . از یک در حوزه نظام سرمایه داری جهانی بصورت نقاط اتصال عمل می کنند و از سوی دیگر خود آنها زیر سلطه مناطق هسته کشورهای توسعه یافته غربی و ژاپن قرار دارند و خود این مراکز نیز سلطه خود را به نواحی اطراف خویش اعمال و آن را استثمار می کنند(ص 15و16).  

نتايج‌ مشخص‌ اين‌ راهبرد در شش‌ كشور آسيايي‌به شرح ذیل است : 1- توسعه‌ شهري‌ بي‌ رويه‌ و تراكم‌ جمعيت‌ روستايي‌، 2- تراكم‌ فضايي‌ جمعيت و فعالیتهای نو‌، 3- بيكاري‌ و كم‌ كاري‌، 4- نابرابري‌ درآمد و فقر،5- كمبود هميشگي‌ غذا، 6-شرايط‌ مادي‌ رو به‌ زوال‌ جمعيت‌ كشاورز 7- وابستگي‌ خارجي(ص 16-42)‌، بوده‌ است‌. بدنبال‌ اين‌ شرايط‌، راهبرد توسعه‌ روستايي‌ شتابان‌ ( توسعه‌ روستا شهري)‌ مورد توجه‌ اين‌ كشورها قرار گرفت‌.

 لازم به ذکر است که راهبرد توسعه روستایی شتایان ، برای برنامه ریزی و توسعه ، به چاچوب آمایشی و فضایی مناسبی احتیاج دارد ، این چارچوب ، باید متاسب با شرایط کشورهای آسیایی طراحی شود. برخی از این شرایط ، عبارت است از: سطح‌ پايين‌ شهرنشيني‌، ميزان‌ بالا و رو به‌ افزايش‌ تراكم‌ جمعيت‌ روستايي‌، الگوي‌ سنتي‌ مركب‌ از روستاها و شهرك‌هاي‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ و وجود نهايت‌ فقر و محروميت‌ مادي(ص 57)‌.

 

 

گام های اجرایی راهبرد توسعه‌ شتابان‌ روستا - شهري‌:

1ـ تغيير چهره‌ نواحي‌ روستايي‌، از طريق‌ انطباق‌ عناصر زندگي‌ شهري‌ برزمينه‌هاي‌ ويژه‌ روستايي‌. معني‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ جاي‌ تشويق‌ سرمايه‌گذاري‌ در شهرها و تشويق‌ انتقال‌ روستاييان‌ به‌ شهرها با سرمايه‌گذاري‌ در روستاها، روستاييان‌ را تشويق‌ كنيم‌ در جاي‌ خود بمانند و بدين‌ ترتيب‌ آباديهاي‌ كنوني‌ را متحول‌ سازيم‌ و تركيب‌ جديدي‌ به‌ آن‌ بدهيم‌ كه‌ آن‌ را روستا - شهر يا «شهر كشاورزي‌» مي‌ناميم‌. در توسعه‌ روستا - شهري‌ تصادم‌ ديرينه‌ بين‌ شهر و روستا از ميان‌ برداشته‌ مي‌شود.

 2ـ گسترش‌ شبكه‌ كنش‌هاي‌ متقابل‌ اجتماعي‌ در نواحي‌ روستايي‌ كه‌ فراتر از محدوده‌ يك‌ روستاي‌ منفرد است‌ و نيز ايجاد فضاي‌ اجتماعي‌ - اقتصادي‌ و سياسي‌. همچنين‌ توسعه‌ روستا - شهري‌ در قالب‌ ناحيه‌ روستا - شهري‌ مي‌تواند پايه‌ و مبناي‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ و مراكز شهر نيز قرار گيرند و به‌خصوص‌ در مراحل‌ نهايي‌ رشد خود به‌ اين‌ حد برسند.

 3ـ كاهش‌ نابساماني‌هاي‌ اجتماعي‌ در مسير توسعه‌، حفظ‌ انسجام‌ خانواده‌، تقويت‌ تأمين‌ رواني‌ و بناي‌ نظم‌ نوين‌ اجتماعي‌ براي‌  شكوفايي‌ استعدادهاي‌ فردي‌ و اجتماعي‌.

 4ـ تثبیت  درآمدهاي‌ روستايي‌ و شهري‌ و كاهش‌ اختلاف‌ بين‌ آنها از طريق‌ تنوع‌ امكانات‌ كار توليدي‌ و به‌ خصوص‌ از طريق‌ اتصال‌ فعاليت‌ها ي‌ كشاورزي‌ به‌ فعاليت‌هاي‌ غير كشاورزي‌، در درون‌ جوامع روستايي‌.

 5ـ استفاده‌ مؤثر از نيروي‌ كار موجود، از طريق‌ هدايت‌ آن‌ به‌ سوي‌ يك‌ توسعه‌ فشرده‌تر منابع‌ طبيعي‌ ناحيه‌ روستا شهر، شامل‌ بهبود توليد كشاورزي‌ پروژه‌هاي‌ حفظ‌ و كنترل‌ منابع‌ آب‌، تأسيسات‌ عمومي‌ روستايي‌، خدمات‌ گسترده‌ روستايي‌ و صنايع‌  تبديلي و تکمیلی‌.

 6ـ اتصال‌ نواحي‌ روستا - شهري‌ به‌ شبكه‌هاي‌ ارتباطي‌ منطقه‌اي‌، از طريق‌ بهبود كانالهاي‌ ارتباطي‌ ميان‌ نواحي‌ روستا - شهري‌ و شهرهاي‌ بزرگتر و از طريق‌ منطقه‌اي‌ كردن‌ خدمات‌ مهمتر و پيچيده‌تر و فعاليت‌هاي‌ پشتيباني‌، كه‌ به‌ پايه‌ جمعيتي‌ بيشتر از يك‌ ناحيه‌ احتياج‌ دارد.

 7ـ طراحي‌ يك‌ نظام‌ مديريتي‌ و برنامه‌ريزي‌ كه‌ با ويژگيهاي‌ مناطق‌ متناسب‌ باشد و دست‌ مردم‌ محل‌ را براي‌ تعيين‌ اولويت‌ها و اجراي‌ برنامه‌ها باز بگذارد (تعویض قدرت تصمیم گیری به نواحی روستایی).

 8ـ فراهم‌ ساختن‌ منابع‌ مالي‌ براي‌ توسعه‌ روستا از طريق‌ 1- تضمين‌ سرمايه‌گذاري‌ اكثر پس‌اندازهاي‌ محلي‌ در همان‌ ناحيه‌، 2- ایجاد نظام کار به جای مالیات برای هر عضو بالغ اجتماع ،3- انتقال‌ اعتبارات‌ توسعه‌ از مراكز شهري‌ و نواحي‌ صنعتي‌ به‌ روستاشهرها، و4- تغيير شرايط‌ نامساعد داد و ستد بين‌ جمعيت‌هاي‌ روستايي‌ و شهري‌ به‌ نفع‌ روستائيان‌(ص 59-60-61).

 

ناحیه روستا شهری:

 در ناحيه‌ روستا - شهري‌ مانند شهر سنتي‌ اندازه‌ يا تراكم‌ معيّني‌ در آن‌ نقش‌ بازي‌ مي‌كند، خدمات‌ و وسايل‌ رفاهي‌ در خور مقياس‌ خويش‌ دارد كه‌ بر وضع‌ موجود سطح‌ توسعه‌ فرهنگي‌ واقتصادي‌ آن‌ انطباق‌ است‌. مقدار زيادي‌ اشتغال‌ غيركشاورزي‌ دارد و داراي‌ اختيارات‌ خودگرداني‌ مي‌باشد. به‌ اين‌ معني‌ نواحي‌ روستا - شهري‌ را مي‌توان‌ به‌ طور حقيقي‌، شهرهاي‌ كشاورزي‌ (يا شهرهاي‌ واقع‌ بر كشتزارها) ناميد كه‌ از لحاظ‌ جمعيت‌ در جدول‌ توزيع‌ شهرهاي‌ كشورها برحسب‌ اندازه‌ در وسط‌ قرار مي‌گيرد(ص 61-62)..

نواحی روستا شهری را می توان به صورت نواحی روستایی تعریف کرد که تراکم موثر آنه، اقلاً 200 نفر در کیلومتر مربع است . شهری با 10 تا 50 هزار نفر جمعیت را می توان به طور طبیعی روستا شهر در درون ناحیه یافت و مرزهای ناحیه را می توان محدوده ای به شعاع قابل رفت و آمد 5 تا 10 کیلومتر(یک ساعت راه با دوچرخه)دانستچنین ابعادی ، جمعیتی از 50 تا 150هزار نفر را می تواند در برگیرد، که اکثریت آنها در اغاز به کشاورزی مشغولند.(ص62)

 نواحي‌ روستا - شهري‌، ممكن‌ است‌ در اطراف‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ و در حال‌ رشد (مراكز كلان‌ شهري‌) شكل‌ بگيرند. اين‌ راهبرد می کوشد تا شهر به روستا ببرد، روستا نیز می تواند به شهر آورده شود(مزرعه در شهر). به بیانی دیگر ، یک مدل تغییر یافته روستاشهری را ، می توان برای تغییر ساخت شکل کنونی شهرهای برزگ از طریق تبدیل نواحی ساخته شده شهری به کشتزارهاو مزارع شهری به کار بست(ص 62).

مسائل اجرای راهبرد در آسیا:

در طرح عملی این راهبرد ، اصلاحات ارضی ، نخستین و اساسی ترین گام است . رابطه بین توسعه روستا شهر و اصلاحات ارضی به شرح ذیل خلاصه می شود:

1-    توزیع زمین و ثروتهای دیگر در بین اعضای هر ناحیه روستاشهر

2-    تغیییر جریان منابع از شهرهای بزرگ  به روستاشهرها و سرمایه گذاری از محل منافع فعالیتهای محلی به خصوص اجاره بها مالکان غایب در ناحیه روستاشهر ، تا بهره مری افزایش یابد و محیط مناسبی برای رشد اقتصادی پایدار پدید آید.

3-    تعیین حداقل و حداکثر بهره برداری ها تا منابع آب وخاک با بهره دهی بیشتر مورد استفاده قرار گیرد.

4-    تعدیل مالکیت زمین(ص 63)

 

 

 

1- فريد من‌، جان‌ و داگلاس‌، مايك‌، توسعة‌ روستا ـ شهري‌ ـ ترجمه‌ عزير كياوند، سازمان‌ برنامه‌ و بودجه‌، تهران‌، 1363.


+ نوشته شده در  91/12/24ساعت 8:11  توسط ابوالفضل مددی  | 

نظريه‌ قطب‌ رشد

نظريه‌ قطب‌ رشد

 اين‌ نظريه‌ كه‌ ابتدا توسط‌ «فرانسواپرو» مطرح‌ شد ، عمدتاً با صنعت‌ سروكار دارد. وي‌ معتقد بود كه‌ جوهر و اصل توسعه‌ صنعتي‌ به‌ يكباره‌ و در همه‌ جا ظاهر نخواهد شد، بلكه‌ ابتدا در كانونهايي‌ با شدتهايي‌ مختلف‌ ظاهر شده‌ و از طريق‌ مسيرهايي‌ در نقاط‌ معيّني‌ آغاز و پخش‌ مي‌شود، اين‌ كانون‌ را وي‌ قطب‌ رشد خواند[1].

بودیل" قطب‌ رشد را مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ مجموعه‌اي‌ از صنايع‌ تعريف‌ كرد كه‌ در يك‌ ناحية‌ شهري‌ واقع‌ شده‌ و باعث‌ توسعه‌ بيشتر فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ در ناحيه‌ حوزه‌ نفوذ خود مي‌شود." نظريه‌ قطب‌ رشد همانند نظريه‌ مكان‌ مركزي‌ هم‌ براي‌ درك‌ ساختار يك‌ منطقه‌ و هم‌ به‌ عنوان‌ چارچوبي‌ براي‌ پيش‌بيني‌ تغييرات‌ اين‌ ساختار و همچنين‌ به‌ عنوان‌ يك‌ استراتژي‌ براي‌ توسعه‌ منطقه‌اي‌ بكار رفته‌ است.[2]

‌مفاهيم‌ اصلي‌ نظریه : مفاهیم اصلی این نظریه را می ـوان در اثار پرو، بودیل ، هنس ، هرمانس ، هیرشمن و میردال یافت.

مفهوم‌ فضاي‌ اقتصادي‌

 «پرو» براي‌ گريز از محدودكنندگي‌ واقعيات‌ جغرافيايي‌، فضاي‌ اقتصادي‌ را به‌ عنوان‌ ميدان‌ عمل‌ جريانهاي‌ اقتصادي‌ و بطور مستقل‌ از بستر جغرافيايي‌ آنها تعريف‌ كرد، يعني‌ به‌ جاي‌ فضاي‌ جغرافيايي که از کوهها ، دشتها ، جاده ها ، شهر و روستا تشکیل شده بود ‌، وي‌ ميدان‌ نيرويي‌ را تصور كرد كه‌ داراي‌ مراكز، كانونها و قطب‌هايي‌ مي‌باشد كه‌ از آن‌ نيروهاي‌ گريز از مركز منتشر شده‌ و نيروهاي‌ جذب‌ مركز به‌ آن‌ وارد مي‌گردد كه‌ مي‌توان‌ آنها را به‌ صورت‌ بردارهايي‌ نشان‌ داد. اين‌ نيروها در واقع‌ جريانات‌ اقتصادي‌ هستند مانند جريان‌ نيروي‌ كار،جريان‌ حمل‌ مواد اوليه‌، جريان‌ سرمايه‌ و حتي‌ مي‌تواند جريانهاي‌ اجتماعي‌ مانند حركت‌ دانشجويان‌ براي‌ تحصيل‌، جريان‌ خدمات‌ پزشكي‌، جريان‌ اطلاعات‌، جريان‌ نوآوري‌ و ابتكار و جريان‌ مراجعه‌ به‌ مراكز فرهنگي‌ باشد. وي‌ تصريح‌ مي‌كند كه‌ منظور او از قطب‌ رشد كانون‌ اين‌ نيروها نيست‌، بلكه‌ مركزيت‌ رفت‌ و برگشت‌ جريانهاي‌ اقتصادي‌ است‌، قطب‌ رشد او در فضاي‌ اقتصادي‌ و نه‌ در فضاي‌ جغرافيايي‌ قرار دارد. البته‌ «پرو» قبول‌ داشت  كه‌ قطب‌ رشد در فضاي‌ جغرافيايي‌ نيز بروز و عينيت‌ مي‌يابد و قطب‌هاي‌ رشد موجود در نقطه‌هاي‌ مختلف‌ جغرافيايي‌ نيز وجود دارند. ولي‌ اين‌ مفهوم‌ بيشتر توسط‌ بودويل‌ گسترش‌ يافت‌ تا ابعاد جغرافيايي‌ را نيز دربرگيرد[3].

 ولي‌ همانگونه‌ كه‌ گليسن‌ می گوید ، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ قطب‌ رشد كانون‌ انتشار جريانهاي‌ اقتصادي‌ كه‌ بعداً از طريق‌ مسيرهاي‌ رشد در كل‌ منطقه‌ پخش‌ مي‌شود، اما نقطه‌ جغرافيايي‌ واحد و معيّني‌ ندارد و مركز رشد يعني‌ مكان‌ جغرافيايي‌ معيّني‌ كه‌ محل‌ استقرار اين‌ كانون‌ انتشار جريانهاي‌ اقتصادي‌ رشدزا است‌ و اين‌ يكي‌ از تمايزات‌ بين‌ دو مفهوم‌ قطب‌ رشد و مركز رشد است[4]‌.

 مفهوم‌ قطبش‌

 رشد سريع‌ صنايع‌ پيشاهنگ‌، قطبي‌ شدن‌ ساير واحدهاي‌ اقتصادي‌ در قطب‌ رشد را بوجود مي‌آورد. يعني‌ به‌ همان‌ شكلي‌ كه‌ وارد كردن‌ يك‌ آهن‌ربا در بار ميدان‌ مغناطيسي‌ همه‌ مولكولها را به‌ سمت‌ خود جهت‌ مي‌دهد، قطب‌ رشد نيز همه‌ جريانهاي‌ اقتصادي‌ را در راستاي‌ قطب‌ رشد قرار مي‌دهد. اين‌ قطبي‌ شدن‌ اقتصادي‌ ناگزير به‌ قطبي‌ شدن‌ جغرافيايي‌ و جريان‌ يافتن‌ منابع‌ و تمركز فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ در تعداد محدودي‌ از مراكز در درون‌ يك‌ منطقه‌ منجر مي‌شود، به‌ همين‌ جهت‌ در برنامه‌ريزي‌ منطقه‌اي‌ از منطقه‌ قطبي‌  يا منطقه‌ كاركردي‌ و يا منطقه‌ گره‌دار سخن‌ مي‌رود منظور از آن‌ ناحيه‌اي‌ است‌ كه‌ درجه‌اي‌ از وحدت‌ از نظر كاركرد اقتصادي‌ و وابستگي‌ متقابل‌ اقتصادي‌ از خود نشان‌ مي‌دهد. منطقه‌ قطبي‌ شده‌ از واحدهاي‌ نامتجانس‌ مثل‌ شهرهاي‌ بزرگ‌، شهرهاي‌ كوچك‌ و روستاهايي‌ كه‌ از نظر كاركرد اقتصادي‌ با هم‌ در ارتباطند، تشكيل‌ شده‌ است‌. رابطه‌ كاركردي‌ معمولاً به‌ شكل‌ جريانهاي‌ اقتصادي‌ - اجتماعي‌ مثل‌ جريان‌ مواد اوليه‌، نهاده‌ها و ستانده‌ها، سفر به‌ محل‌ كار، سفر به‌ مراكز خريد، حركت‌ به‌ مركز اشتغال‌، سفر براي‌ خدمات‌ اجتماعي‌ و... مشخص‌ مي‌شود .ايجاد يك‌ قطب‌ رشد و يا استقرار يك‌ مركز رشد در ناحيه‌اي‌ معيّن‌ به‌ علت‌ صرفه‌جوئيهايي‌ كه‌ مي‌كند اثري‌ بوجود مي‌آورد كه‌ به‌ آن‌ اثر قطبي‌  شدن‌ مي‌گويند. اين‌ اثر بدين‌ترتيب‌ عمل‌ مي‌كند كه‌ فعاليت‌ها، نيروي‌ انساني‌ و خدمات‌ را به‌ قطب‌ رشد جذب‌ مي‌كند و باعث‌ رشد سريع‌ آن‌ مي‌گردد، حتي‌ وقتي‌ علت‌ وجودي‌ اين‌ نوع‌ استقرار نيز از بين‌ مي‌رود، مدتهانيز اين‌ مراكز به‌ خاطر وجود صرفه‌جوئيهاي‌ اقتصادي‌ باقي‌ مي‌مانند. از قطبي‌ شدن‌ فقط‌ تأثيرات‌ اقتصادي‌ باقي‌ نمي‌ماند، با توجه‌ به‌ اينكه‌ در پهنه‌  جغرافيايي‌ و ساخت‌ كالبدي‌ منطقه‌ اثر مي‌كند، آثار اجتماعي‌، فرهنگي‌ و رواني‌ نيز به‌ همراه‌ دارد[5].

مفهوم اثر پخش‌:

 اثر پخش‌ يعني‌ اينكه‌ بمرور زمان‌ ويژگيهاي‌ پيشاهنگي‌ قطب‌ رشد، همچون‌ موجي‌ در فضاي‌ اطراف‌ پخش‌ مي‌گردد تا سرتاسر منطقه‌ را دربرگيرد. شايد بتوان‌ گفت‌ كه‌ اثر پخش‌ مهمترين‌ جنبه‌ اين‌ تئوري‌ است‌. به‌ نظر منطقي‌ مي‌رسد كه‌ پس‌ از اينكه‌ منابع‌ و امكانات‌ در اثر قطبي‌ شدن‌ به‌ مركز جذب‌ شدند، با گذشت‌ زمان‌ اين‌ منابع‌ شروع‌ به‌ پخش‌ شدن‌ در فضاي‌ اطراف‌ نمايند. ولي‌ اثبات‌ اين‌ قسمت‌ از تئوري‌ در عمل‌ دشوارتر بوده‌ و به رغم استدلالهایی که شده ، مطالعات‌ تجربي‌ نتوانسته‌اند نشان‌ دهند كه‌ واقعاً رشد از مركز به‌ خارج‌ از آن‌ گسترش‌ مي‌يابد[6].

مطالعات تجربی :

-        ویدانیکو لاس در مطالعه ای کوشیده ، اثر پخش قطب رشد آتلانتا را ، روی بقیه نواحی ایالت به نسبت عقب مانده جورجیا در ایالات متحده امریکا بسنجد ، مشاهدات او نشان داد که تغییر میانه درآمد ، طی یک دوره دهساله ، شامل یک افزایش کلی در سطح منطقه که با افزایش اشتغال کل همبستگی دارد، وهمچنین ، یک افزایش جزئی در حومه آتلانتا و سایر شهرهای برزگ منطقه است .این افزایش دوم متعلق به اثر قطب رشد آتلانتا تشخیص داده شده که در درجه اول ، در سایر شهرهای منطقه و نواحی روستایی ، پیرامون قطب رشد دیده شده و در درجه بعد ، در سایر نواحی دیده شده است.

-        مطالعه هه گراستراند ، همین نکته را تاکید نموده و پیشنهاد کرد برای اینکه اثر پخش به خوبی واقع شود ، علاوه بر قطب های رشد در نقاط بین قطبها نیز ، رشد از طریق سرمایه گذاری و برنامه ریزی القا شود.

-        مازلي‌» در مورد تأثيرات‌ قطب‌ رشد بر نقاط‌ روستايي‌ «آنجلياي‌ شرقي‌» نشان‌ داد كه‌ اثر پخش‌  در واقع‌ وجود ندارد بي‌صرفه‌گيهاي‌ منطقه‌ ثروتمند ممكن‌ است‌ اثر خود را از دست‌ بدهد، چه‌ به‌ دليل‌ اقتصادي‌ و چه‌ به‌ دليل‌ روانشناسي‌ اجتماعي‌. در نتيجه‌ تفاوتهاي‌ بين‌ مناطق‌ و درون‌ منطقه‌ آنطور كه‌ در فرض‌ اثر پخش‌ ادعا مي‌شود خود اصلاح‌كننده‌ نباشد. حداقل‌ در كوتاه‌ مدت‌ و حتي‌ اگر در يك‌ دورة‌ طولاني‌ نوعي‌ همگرايي‌ امكان‌پذير باشد و دشواري‌ و مشكلاتي‌ كه‌ ناحيه‌ فقيرتر بايد تحمل‌ كند تا زمان‌ پخش‌ اثرات‌ رشد برسد، ممكن‌ است‌ نوعي‌ دخالت‌ در منطقه‌ فقير را الزام‌آور سازد. بهرحال‌ حداقل‌ در كوتاه‌ مدت‌ قطب‌ رشد منجر به‌ عدم‌ تعادل‌ در منطقه‌ مي‌شود. اين‌ عدم‌ تعادل‌ ممكن‌ است‌ از نظر سياسي‌ و اجتماعي‌ براي‌ برخي‌ نواحي‌ غيرقابل‌ قبول‌ باشد[7].

  محدوديت‌هاي‌ قطبش‌

 اثر قطبش‌ بطور نامحدود ادامه‌ نمي‌يابد، بلكه‌ داراي‌ محدوديت‌ است‌ اولاً صنعت‌ پيشاهنگ‌  ممكن‌ است‌ رو به‌ زوال‌ برود، به‌ دلايل‌ اقتصادي‌ و تكنولوژيكي‌ ویا سایر دلایل، ثانياً در مراحلي‌ از  رشد امكان‌ بسيار دارد كه‌ بي‌صرفه‌گيهاي‌ مقياس از منافع‌ تجمع‌ پيشي‌ گيرد[8]. لائوسن‌ محدوديت‌ ديگري‌ براي‌ قطبي‌ شدن‌ مطرح‌ مي‌كند و آن‌ تمايل‌ صنايع‌ جديد به‌ داشتن‌ كارخانه‌هاي‌ متعدد و پخش‌ آن‌ در نقاط‌ مختلف‌ مي‌باشد كه‌ از اهميت‌ صرفه‌جوئيهاي‌ تجمع‌ و تمركز مي‌كاهد[9].

نقد نظريه‌ قطب‌ رشد:

 هر چند كه‌ مفاهيم‌ قطب‌ رشد بطور شهودي‌ جذابيت‌ و در مجموع‌ تصوير جالبي‌ از رشد منطقه‌اي‌ ارائه‌ مي‌دهند، اما واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ نه‌ اساس‌ تئوريكي‌ قوي‌ دارد و نه‌ بنيادتجربي‌ و عملي‌ محكم‌، اگر بخواهيم‌ از اين‌ نظريه‌ به‌ عنوان‌ استراتژي‌ توسعه‌ استفاده‌ كنيم‌ با مشكلات‌ زيادي‌ مواجه‌ خواهيم‌ بود:

 1ـ خطر تأكيد بيش‌ از حد بر صنايع‌ پيشاهنگ‌ بزرگ‌ (فرض‌ کنید كه‌ اين‌ صنعت‌ پيشاهنگ‌ زوال‌ يابد آنوقت‌ ما با يك‌ منطقه‌ مسئله‌دار روبرو خواهيم‌ بود كه‌ روزي‌ قطب‌ رشدي‌ بوده‌ است‌ بسیاری از مناط مسئله دار امروز، قطبهای رشد دیروز هستند).

 2ـ فرآيند قطبي‌ شدن‌ بخاطر بي‌صرفه‌گي‌ تجمع ناشی  از مقياس و بی دوامی بنگاهها ‌، محدود است‌.

 3ـ بين‌ اثر جذب‌ و اثرپخش‌ نمي‌توان‌ هيچ‌ تعادلي‌ را تضمين‌ كرد. در عمل‌ همواره‌ اثر جذب‌ بسيار قوي‌تر از اثر پخش‌ بوده‌ است‌.

 با اين‌ وجود نظريه‌ قطب‌ رشد بعنوان‌ مكملي‌ براي‌ نظريه‌ مكان‌ مركزي‌ و به‌ عنوان‌ چارچوبي‌ براي‌ درك‌ ساختار مناطق‌ اهميت‌ دارد. مفاهيمي‌ كه‌ مطرح‌ مي‌كند به‌ ما درك‌ جالبي‌ از مسائل‌ مربوط‌ به‌ توسعه‌ و برنامه‌ريزي‌ منطقه‌اي‌ مي‌دهد. اهميت‌ مجتمع‌هاي‌ صنعتي‌ پيشاهنگ‌ رشد قطبي‌ شده‌، صرفه‌جوئيهاي‌ تجمع‌ و تراوش‌ رشد را يادآوري‌ مي‌كند و فهميدن‌ درك‌ آن‌ راهنماي‌ مناسبي‌ براي‌ برنامه‌ريزي‌ خواهد بود[10].

 نارسائی های قطب رشد

1-    اجرای قطب رشد با ابزار بخشی و در خدمت برنامه ریزی ملی به جای استفاده از ابزار فضایی و در خدمت برنامه ریزی منطقه ای

2-    عدم پیوند نظام یافته برنامه ریزی قطب رشد با سطوح بالاتر و پایین تر

3-    منطبق نکردن قطب رشد با شرایط بومی و در پیوند ارگانیک با منطقه اش

4-    عدم هماهنگی سیاست قطب رشد با دیگر سیاستها ، از جمله در کنار مشوق های قطب ، بازدارنده ها در دیگر نواحی ، بویژه شهر اصلی در نظر گرفته نشده و به تضعیف قطب رشد انجامیده است.

5-    تعداد قطب های رشد اعلام شده بیش از واقعیات و کارآیی اقتصادی و بااهداف سیاسی و عدالت فضایی بوده و تعهدی قوی و استمرار سیاستها را به دنبال نداشته است [11].

نارسایی دیگر مطرح شده در ابعاد نظری و عملی

1-    عدم انتشارات فضایی رشد به دیگر فضاها

2-    عدم تبدیل رشد به توسعه راستین

3-    حداقل اشتغال زایی صنایع پیشاهنگ بعلت استفاده از فن آوری و سرمایه بر

4-    عدم ایجاد تحرک در فعالیتهای محلی

5-    عدم تحقق انتقال فن آوری

6-    انتقال ارزش افزوده به دست امده به خارج از منطقه

7-    عدم توجه به اقتصاد سیاسی و نقش شرکتهای فراملیتی در توسعه برونزا

8-    این چنین جزایر رشد در دریای عق ماندگی به طور مسلم توسعه قلمداد نمی شود حتی گفته می شود که نقش اشاعه الگوی مصرفی آنها بر برقراری الگوی تولید نوین آنها می چربد و گسترش فضای حاشیه ای و عقب مانده را سبب می شود .[12]

9-    ناكامي‌ در توزیع اثرات‌ رشد حاصله از قطبش به نواحي‌ پيرامون

10-ناتواني‌ دولت‌ها در ايجاد تاسیسات زيربنايي‌ مورد نیاز در نواحی پیرامون قطبش

11-عدم توجه به زیر ساخت ها و تاسیسات در ایجاد مراکز رشد (مراکز قطب رشد)

نظرات مدافعان قطب رشد:

1-    تحقق قطب رشد به 25 سال نیاز دارد

2-    بزرگ شدن بیش از اندازه شهرها بیماری نیست

3-    هدایت صحیح توزیع رشد در فضای گسترده

 



[1] - اجلالي‌، پرويز،تحليل‌ منطقه‌اي‌ و سطح‌ بندي‌ سكونتگاهها، 1370، ص‌ 32

[2]- مأخذ پيشين‌، ص‌33

[3] - مأخذ پيشين‌، صص 35-34

[4] - مأخذ پيشين‌، ص 35

[5] - مأخذ پيشين‌، صص 39-38

[6] - مأخذ پيشين‌، ص 43

[7] - مأخذ پيشين‌، ص 44

[8] - مأخذ پيشين‌، ص 40

[9] - مأخذ پيشين‌، ص 43

[10] - مأخذ پيشين‌، صص45-44

[11] - صرافی‌، مظفر،مبانی برنامه ریزی توسعه منطقه ای،1377، ص‌ 117

[12] - مأخذ پيشين‌، صص 116-115

+ نوشته شده در  91/12/19ساعت 11:24  توسط ابوالفضل مددی  | 

سیستم اداری روستا روستای غریبدوست

سیستم اداری روستا

 

 در قدیم الایام عده ی قلیلی از اهالی مالک اراضی بوده اند و مابقی یا رعیت یا اجاره دار آنها محسوب می  شدند و افرادی که مالک بودند می توانستند کدخدا باشند.مشکلات قضایی مردم از طریق خانه های انصاف که کدخدا در حکم رئیس آنها بود حل می شد و یا به مراجع بالاتر و از جمله نزدیکترین پاسگاه ارجاع داده می شد.تفاوت سیستم اداری – سیاسی قبل و بعد از انقلاب در نحوه ی اداره ی روستاست که از حالت کدخدایی به حالت شورایی درآمده است. شورا به عنوان عامل اجرایی روستا و انجمن اسلامی به عنوان عامل سیاسی مذهبی این روستا می باشد.معمولا" اعضای شورای محل مرکب از 5 نفر بودند که 3 نفر از آنها اعضای اصلی و دو نفر علی البدل بودند و عمدتا" توسط بخشداری انتخاب می شد و در سیستم انتخابی 78-77 شورای محل ترکیبی از 5 عضو اصلی و 2 عضو علی البدل می باشند که با رای مردم انتخاب و زیر نظر بخشداری  و دهداری مشغول فعالیت هستند.

چشمه های روستا

چشمه های روستا نیز از ارتفاعات اطراف آبگیری می کنند  و در داخل روستا مورد استفاده است عبارتند از چشمه نصیر بلاغی در وسط روستا و داش بلاغی در شمال روستا درانتهای آن قرار دارد متاسفانه یکی از چشمه های خوب روستا چشمه حسنعلی چمنی بود که آب آن بهترین و با کیفیت ترین آب منطقه بود که خشک شده است و چشمه های دیگری که  در پایین دستها و در اطراف دره ها می باشد. این چشمه ها یا خشک شده اند و یا در حال خشک شدن می باشند.

منابع آب روستا

 

·         منابع آب روستا از دو حالت شرب و کشاورزی و همچنین سطحی و زیر زمینی قابل بررسی اند. با آنکه کلیه آب روستا و اطراف آن از کیفیت نسبتا"  بالایی  در منطقه برخوردارند اما روستاییان عمدتا" به مصرف آب با کیفیت بالاتر راغب بوده اند. آب شرب روستاییان عمدتا" آب چشمه بوده است و وجود چشمه ها و پرآبی آنها  ونیز کیفیت بالای آب چشمه ها برای اهالی رضایت بخش بوده است. بعدها به حفر چاهها در داخل خانه روی آوردند . برای تامین آب حمام روستااز چاه استفاده می کنند . همچنین از قدیم الایام  تاکنون عمده ی تامین آب مصارف کشاورزی و بخصوص زمینهای آبی , نهرها , دره ها و رودخانه ها بوده اند.  . با ورود انواع لوازم کشاورزی و از جمله موتور پمپهای متنوع کشت دیم و باغات با حفر چاههای نیمه عمیق و لوله کشی (دائم و موقت ) آبیاری می شوند.

 کشاورزی

 شغل اصلی مردم روستا کشاورزی است که این مهم به عنوان شغل اول و بعضا" به عنوان شغل دوم اهالی مطرح است.بر اساس آمار و اطلاعات نسبتا" دقیقی که از اهالی اخذ گردیده است حدودا" مقدار ۰۰۰ هکتار زمین دیم و ۰۰۰هکتارزمین آبی در اختیار آنها قرار دارد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/03/22ساعت 11:31  توسط ابوالفضل مددی  | 

کار آفرینی و نقش آن در توسعه پایدارروستاهای ایران

چکیده

 

توسعه‌ي روستايي از جمله مباحث مهم در توسعه هر كشور به حساب مي‎آيد و اولويت آن در برنامه‎هاي توسعه‌ي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي بسيار مهم و اساسي مي‎باشد و در صورت عدم توجه به فضاهاي روستايي ، بي توجهي يا كم‎توجهيبه توان و امكانات توليدي نواحي روستايي و نيروي انساني پرتوان روستا ، نتيجه‎اي جز تخريب و نابودي روستاها و گسترش مشكلات و مسايل شهري نخواهد داشت. زيرا ريشه تمامي مشكلات و مسائل عقب ماندگي مثل فقر گسترده، نابرابري در حال رشد، رشد سريع جمعيت و بيكاري فزاينده، در مناطق روستايي قرار دارد( تودارو، 1364، 255).در برنامه ‎هاي توسعه بايد به جايگاه والاي روستا توجه كامل شود، چرا كه اگر قرار است توسعه‎اي انجام گيرد و مستمر و تداوم داشته باشد، و محور توسعه روستاها بطور سنتی کشاورزی تعریف نشود، زیرا روستاهای ایران  محدودیت آب و خاک و پیری جمعیت مواجه هستند و این عوامل در بیشترروستاهای ایران ، باعث رکود اقتصادی شده و توسعه کشاورزی به توسعه پایدار همه روستاهای منتج نشده است.بنابراین برنامه های توسعه روستایی ،بايد به‎طور اعم از بخش كشاورزي و به‎طور اخص از مناطق روستايي آغاز شود.بر اين پايه‌ي فكري و تجربي است كه اندیشمندان توسعه  معتقدند بدون توسعه‌ي روستايي و كشاورزي ، توسعه پایداروجود نخواهد شد و جوامع روستایی ، دير يا زود دچار فقر گسترده و نابرابري اقتصادی در کسب فرصتهای زندگی مادی و با نا ‎پايداری توسعه  در تامين رفاه اجتماعي در همه‌ي سطوح، بهبود شرايط زندگي و برخورداري از بالاترين استاندارهاي علمي و معنوی خواهند شد.

      براي نيل به اهداف توسعه‌ي پايدار با توجه به رشد روزافزون جمعيت در جوامع شهري و روستايي، امروزه روستاها محیط مناسبی برای رشد بخش‌های غیرکشاورزی و فعالیت شرکت‌های تولیدی و خدماتی شناخته شده است این موضوع در واقع نوعی حرکت از کسب ‌وکارهای مبتنی بر منابع طبیعی به سمت کسب ‌وکارهای مبتنی بر دانش است. وضعیت جامعه روستایی ایران نشان می دهد که با افزایش سطح سواد ، دانش و مهارت‌های علمی و عملی، گرایش به اشتغال در بخش‌های سنتی اقتصاد کمتر شده و میل برای اشتغال در بخش های مدرن و خدماتی بیشتر است. این در حالی است که روستاهای ایران نیز همچون شهرها، مملو از فرصتهای جدید و کشف نشده هستند که کشف و بهره برداری به موقع از این فرصت‌ها و ایجاد کسب و کارهای جدید و رقابت پذیر می تواند مزایای اقتصادی چشمگیری به همراه آورد. در این مقاله سعی شده است با بررسی ویژگی‌های جامعه روستایی ایران و گرایش های موجود و در حال شکل گیری، زمینه ها و فرصت‌های جدید اشتغال احصاء و راهکارهای توسعه و بالفعل شدن آنها با استفاده از توان و نیروی تخصصی جدید پیشنهاد گردد.همچنین موانع جدي و عمده  سرمایه گذاری ها در راه تحقق اهداف توسعه در بخش كشاورزي و روستايي مورد بررسی قرار گیرد ، نهايتاً اينكه براي رسيدن به توسعه خود اتكاء، درونزا و از همه مهم تر، توسعه  پایدار ، تسهيل و تسريع در جلب و توسعه سرمایه گذاری ها ، با توجه به ویژگی‌های جمعیتی روستاهای ایران و تحول اتفاق افتاده در کیفیت نیروها، بویژه با توسعه آموزش عالی، در کنار مشاغل سنتی، راهکارهای ایجاد مشاغل جدید و مدرن و رقابت پذیر متناسب با شرایط مورد بررسی و تبیین قرار گیرد و در نهایت با توجه به ظرفیت‌ها و ویژگی‌های جدید جمعیتی، و گام های برای تحقق این مشاغل برداشت شود.

کلید واژه : روستا ، کارآفرینی ، کارآفرینی روستایی ، توسعه پایدار روستایی

 

+ نوشته شده در  91/03/22ساعت 11:22  توسط ابوالفضل مددی  | 

مطالب قدیمی‌تر