مالک بن نبی، اندیشمند معاصر الجزایری

به عقیده‌ی مالک بن نبی، اصلاح وضع جامعه از طریق سیاست و حکومت استعماری ممکن نیست، زیرا حکومت تابعی از شرایط اجتماعی است و جامعه‌ای که در آن روحیه‌ی «استعمارپذیری» حاکم باشد، بناچار دارای حکومتی استعماری خواهد بود. بنابراین استعمار زاییده‌ی کردار سیاستمداران نیست بلکه نتیجه‌ی تن دادن ملت به استعمار است. به همین دلیل، رهایی از استعمار تنها از طریق رهایی نفس از ذلت استعمارپذیری ممکن می‌شود؛ به طوری که انسان بر اثر «تحول درونی» در شرایطی قرار گیرد که با احترام به کرامت انسانی خویش، به وظایف اجتماعی خود قیام کند و به حکومت استعماری تن نده. از نظر مالک بن نبی، مشکل اصلی اینجاست که «جامعه‌ی اسلامی‌» قرنهای متمادی «خارج از تاریخ» زیسته و تمدن خود را از دست داده است و از آنجا که «هر تمدنی محصولات خود را ایجاد می‌کند» نمی‌توان با خرید و گردآوری محصولات تمدنهای دیگر دارای تمدن شد. آنچه از طریق جمع آوری اشیای تمدنهای دیگر به دست می‌آید، «شبه تمدن» است نه «تمدن حقیقی». از دیدگاه مالک بن نبی، هر محصول تمدنی تنها از ترکیب سه عامل انسان، زمین و زمان به دست می‌آید. بن نبی تأکید می‌کند که برای ترکیب این سه عنصر، یک «ترکیب کننده‌ی تمدنی » لازم است و تحلیل تاریخی نشان می‌دهد که این ترکیب کننده چیزی جز «اندیشه‌ی دینی » نیست. از سوی دیگر، ترکیب عناصر تمدن و عامل ترکیب کننده‌ی آنها از منطق «حرکت تاریخ » پیروی می‌کند؛ زیرا تمدن دارای «حیات» یا، به قول ابن خلدون، دارای یک «دوره» است: با «نهضت» به دنیا می‌آید، صعود و رشد می‌کند تا به نقطه‌ی «اوج» برسد، سپس راه نزول در پیش می‌گیرد و به «افول» منتهی می‌شود. گرچه به نظر بن نبی، این دوره، تخلّف ناپذیر است، وی برخلاف ابن خلدون، از تمدنی که درخشش خود را از دست داده ناامید نیست، زیرا خداوند اسباب پیشرفت را به اختیار انسانها نهاده است. احیا یا بازسازی تمدن ناچار باید بر آگاهی کامل از تاریخ این تمدن و مراحل دوره‌ی تمدنی و شرایط اجتماعی و روانی فرد و جامعه در مراحل مختلف مبتنی باشد.

 

از نظر بن نبی «انسان پیش از تمدن» انسانی طبیعی و دست نخورده است که برای ورود به یک دوره‌ی تمدنی کاملاً آماده است، اما انسان پس از تمدن، انسان فرسوده‌ای است که دیگر توانایی تولید «کار تمدنی » را ندارد مگر اینکه از ریشه تغییر کند.[14] از اینجاست که مالک بن نبی به راه حل مشکل تمدن اسلامی می‌پردازد و باردیگر سه عنصر انسان، زمین و زمان را مطرح می‌کند. وی بر لزوم بهره برداری از زمین چه برای کشاورزی و چه استخراج معادن و ثروتهای نهفته در آن برای ایجاد رفاه اجتماعی تأکید می‌کند و به زمان و بهره برداری از هر لحظه از آن برای «کار و تولید سازمان یافته» اهمیت می‌دهد و سرانجام به عامل «انسان» می‌رسد و درباره‌ی بازسازی «انسان پس از موحدون» مفصلاً بحث می‌کند. بن نبی برای بازسازی این انسان به دو قاعده اسلامی تمسک می‌جوید: تغییر نفس، مستفاد از آیه‌ی یازدهم سوره‌ی رعد؛ و اصلاح، مأخوذ از حدیث شریف «لایصلح آخر هذه الاُمة اِلاّ بما صلح به اَوّلها» (پایان این امت اصلاح نمی‌شود مگر همچون آغاز آن )، لذا شروع این اصلاح از تلاوت و فهم قرآن با روشی است که هر مسلمان احساس کند قرآن برای نخستین بار به او وحی می‌شود. بن نبی در این باره، این سخن محمد اقبال لاهوری را نقل می‌کند که «آنچه بیش از هر چیز دیگر در من مؤثر افتاد نصیحتی بود که از پدرم شنیدم که می‌گفت: فرزندم، قرآن را طوری بخوان که گویا بر تو نازل می‌شود

 

 

فرهنگ از نظر وی «مجموعه‌ای از صفات اخلاقی و ارزشهای اجتماعی است که فرد در محیطی که به دنیا می‌آید آن را همچون یک سرمایه‌ی اولیه دریافت می‌کند». بن نبی کار را تنها عاملی می‌داند که سرنوشت اشیا را در یک چارچوب اجتماعی تعیین می‌کند و هدایت آن به معنی هدایت همه‌ی فعالیتهای جمعی در یک مسیر با هدف ایجاد تغییر در وضع انسان و پدید آوردن محیطی جدید برای رشد تواناییهای فردی در جامعه است. بالاخره، مال یا ثروت به عنوان وسیله‌ی اجتماعی برای نهضت در جهت پیشرفت مادی اهمیت دارد و نه به عنوان وسیله‌ی سیاسی نزد شماری از سرمایه داران برای بهره کشی از تلاش اکثریت ملت.

 

 

احیا یا بازسازی تمدن، از دیدگاه بن نبی، به احیای اندیشه‌ی دینی بستگی دارد. بن نبی تمدن سازی به روش غربی را ابداً نمی‌پذیرد، چه معتقد است که تمدن غرب که ادامه‌ی تمدن قرن نوزدهم میلادی است اکنون در مرحله‌ی ورشکستگی قرار گرفته و نمی‌تواند وسیله‌ی رهایی جهان اسلام باشد. بن نبی خواستار تمدنی اصیل با ویژگیهای خود است، «تمدنی که در آن مربیان به جوانان بیاموزند که چگونه می‌توانند راههایی را برای هدایت و پیشبرد کاروان بشری کشف کنند، نه آنکه خود دنباله رو روسها یا امریکاییان باشند». به عقیده‌ی بن نبی، نخستین وظیفه‌ی جهان اسلام این است که خود را از طریق یک برنامه ریزی منظم علمی به سطح بالای پیشرفت مادی برساند بدون آنکه ارزشهای اخلاقی خود را از دست بدهد، زیرا تمدن جدید اسلامی باید براساس تعادل بین کم و کیف، ماده و روح، وسیله و هدف و بالاخره علم و وجدان باشد. به عبارت دیگر، نهضت جهان اسلام در جدا شدن از ارزشها نیست بلکه در جمع بین علم و ایمان است.

 

 

درباره‌ی آینده‌ی جهان اسلام، مالک بن نبی، علاوه بر توجه به جریانهای اصلاح طلب و نوگرا که در تصویر چهره‌ی جدید دنیای اسلام نقش دارند، پدیده‌ی انتقال مرکز ثقل جهان اسلام را از حوزه‌ی مدیترانه به آسیا مورد توجه قرار می‌دهد و این پدیده را باعث بروز نتایج روانی، فرهنگی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی در جهان اسلام و حرکت آن به سمت آینده می‌داند. وی معتقد است که در جاوه، پاکستان و جاکارتا جنبه‌های اندیشه و کار بر جنبه‌ی علمِ بسته‌ی سنتی برتری دارد و جهان اسلام می‌تواند در آنجا خود را بازسازی کند تا به توانمندی لازم برسد و راههای زندگی را بیاموزد. از سوی دیگر جامعه‌ی اسلامی در همسایگی هند، و در کنار ادیان برهمایی و بودایی، به انقلاب درونی در فضایی عارفانه دست می‌یابد که نتیجه آن گفت و شنود بین قلب و فکر خواهد بود، چیزی که «انسانِ پس از موحدون» بدان سخت نیاز دارد و در سواحل مدیترانه آن را نیافته است. این نظر مالک بن نبی، که تحت تأثیر شرایط سیاسی ـ اجتماعی جهان اسلام در 1328 ش/1949 بوده، با انتقاد بسیاری از اندیشمندان و نویسندگان عرب روبرو شده است

 

 

نخستین و مهمترین چالش ِ رویارویِ بن نبی برای اثبات اعتبار و وثاقت قرآن، مسئله‌ی اعجاز و غیربشری بودنِ این کتاب است. وی علی الاصول دیدگاه مفسّران سنتی را در زمانِ کنونی نمی‌پسندد که برای اثباتِ الوهیتِ منشأ و مصدرِ قرآن کریم به اعجاز بیانی و ادبی قرآن تمسّک می‌کنند و هنوز می‌کوشند فصاحت و اوجِ ادبی و بلاغی قرآن را دلیلِ اعجاز و مبنای تحدّی قرآن قرار دهند. این روش تنها برای نخبگانِ فرهنگی جوامعِ عرب[اسلامی] کارآمد است. در غالبِ کشورهای اسلامی و بویژه در ممالک غیرعربی کمتر کسی یافت می‌شود که بتواند میان آیه‌ای از قرآن و نظم یا نثری از ادبِ جاهلی مقایسه و داوری کند. مدتهاست که دیگر ما آن نبوغ زبانِ عربی را از دست داده‌ایم و در این باب صرفاً به باورهایی تقلیدی قناعت می‌کنیم

 

به اعتقاد بن نبی مردم در بدوِ ظهور اسلام به دلیل هویت ادبی و زبانی شان، اعجاز قرآن را با «ذوق فطری» خویش لمس می‌کردند؛ پس از آن تا حدودِ دوره‌ی عباسی «ذوق علمیِ» ادیبان و دانشمندان برای درک الوهیت و اعجاز قرآن کافی بود. امروزه با توجه به آیه‌ی «قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الْرُّسُلِ» (احقاف: 9) می‌توان رسالت پیامبر اکرم را همچون سایر رسالتها، پدیده‌ای ـ به معنای علمیِ کلمه ـ دانست که در ظروف زمانی و مکانیِ مشابه آثار و نتایج مشابه به همراه دارد. در واقع، اعجاز شخصِ پیامبر در زمان خودش همان دلایلی است که برای اسکات منکران ارائه می‌دهد، اما اعجاز دین یکی از ابزارهای تبلیغ آن است. این بدان معناست که «معجزه» باید برای همه‌ی مخاطبان قابل فهم و، در عین حال، برتر از توانایی همه‌ی آنان باشد. از آن مهمتر، معجزه باید در تمام دوره‌ی زمانی مفروض دین، استمرار یابد تا تبلیغ دین همواره تحقق پذیرد. ازینرو، اعجاز قرآن در آغاز ظهور اسلام با ذوق فطری و بعدها با ذوق علمی دریافت می‌شد؛ اما امروز، فردِ مسلمان ناگزیر است که این اعجاز را در صورتی دیگر بیابد و آن بررسی محتوای پیامهای قرآن ـ و نه ظاهرِ عباراتِ آن ـ است

 

شیوه‌ی بن نبی در کتاب الظاهرة القرآنیة بر همین پایه استوار است. وی به تأمّل در طبیعتِ نفسِ انسانی و فطرت خداجویی او در طول تاریخ مذاهب بشری می‌پردازد و با تفحّص در تاریخ نبوت، ویژگیهای انبیا، سیره‌ی پیامبر اکرم و مضامین قرآن می‌کوشد مبانیِ دین و بویژه اصول اعتقادی و اجتماعی دین اسلام را بشناساند. در این کتاب و مواضعی از دیگر کتابهای بن نبی، بیشترین تأکید و اهتمام بر احکام اجتماعی و اخلاق اسلام است. وی با گرایش اجتماعی خود در تفسیر، مفاهیم و مضامین قرآنی را به گونه‌ای بسط می‌دهد که شئونِ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی حیات بشر را در برگیرد و در این راه همواره به وضع کنونیِ بشر و نیاز تمدن بشری به آیینی جامع و الهی نظر دارد. با اینهمه، گاه همانند قائلان به تفسیر علمی قرآن، می‌کوشد سازگاری پاره‌ای از آیات قرآن را با جدیدترین نظریه‌های علمی اثبات کند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ۱۴۰۰/۱۰/۱۳ساعت 11:5  توسط ابوالفضل مددی  |